توصيه هايى به انديشمندان و نيروهاى سياسى دموكرات و چپ ملت فارس در لزوم دورى از ترمينولوژى شوونيسم و در ضرورت دمكراتيزه كردن فرهنگ سياسى اين ملت

 

 

داداش قاراقويونلو قيزيلباش- ٢٠٠١-٠٣-٠١

 

با آنكه در افكار عمومى ايرانيان به عنوان مثال مسائل افغانستان و فلسطين كما بيش طرح و بررسى مىشوند٫ مسائل سياسى ملل توركى ساكن ايران (آذرى٫ تركمن٫ خلج٫ قزاق) و كشورهاى توركى همسايه ايران (تركمنستان٫ آذربايجان٫ تركيه) تقريبا ناشناخته مانده است. اين يكى از انگيزه هايم براى نگارش اين سطور بوده است.[1]

 

مدخل:

 

١- جهان اسلام بر خلاف اروپا به صورت يكپارچه و همزمان رنسانس فرهنگى٫ رويزيون دينى و انقلاب صنعتى را تجربه نكرده و در نتيجه مرحله تشكل ملت ها در آن يا اصلا آغاز نشده و يا در مراحل بسيار ابتدائى قرار دارد. جهان اسلامى از اين لحاظ نسبت به اروپاى فعلى سه چهار قرن تاخير زمانى داشته و هنوز در قرون وسطى خويش بسر مىبرد. از سوى ديگر استقرار دموكراسى و يا سوسياليسم در جوامع نيمه فئودال-نيمه عشيره اى اسلامى پيش از اتمام پروسه تشكل ملى در اين جوامع امرى غير ممكن است. از اينرو به عقيده اينجانب در جهان اسلامى عصر حاضر جنبشهاى ملىگرا عموما حركاتى مترقى بشمار مىروند. تسريع و اتمام پروسه تشكل ملتها يعنى آنچه تاريخ از جهان اسلامى مضايقه نموده است٫ پيش شرط ضرورى و عاجل براى استقرار دمكراسى و سوسياليسم در جهان اسلامى است.

 

٢- حل چهار مشكل اساسى سياسى ايران يعنى فوندامنتاليسم٫ استبداد٫ شوونيسم دولتى و سنتگرايى مفرط فرهنگى٫ به عبارت ديگر برقرارى نظام لائيك٫ پارلامنتاريست٫ فدراليست و مدرن در اين كشور مشروط به استقرار جداگانه دمكراسى و سوسياليسم و يا موفقيت مبارزه ضد امپرياليستى نيست. نيز اين چهار٫ گرچه بر هم تاثيرگزار مىباشند٫ وابسته به يكديگر نبوده٫ نسبت به هم تقدم و يا تاخر نداشته٫ اصلى-فرعى هم شمرده نمىشوند. به بيان ديگر اين چهار مسئله در شرايط ايران نه به صورت سرى بلكه به شكل پارالل و موازى حل خواهند شد.

 

٣- در جهان اسلامى دنياى توركى (توركيك) در مقايسه با دنياى عربى و دنياى ايرانى (ايرانيك) وضعيتى استثنائى داشته و در مرحله پيشرفته ترى از تكامل اجتماعى و مدنيت قرار دارد. مشابه اين وضعيت در داخل خود كشورهاى اسلامى ايران٫ افغانستان و عراق نيز بويژه قبل از اعمال سياستهاى آسيميلاسيونيست فارس٫ پشتون و عرب موجود بوده و ملل توركى اين كشورها (به طور مشخص آذرى ها و ازبكها) در مقايسه با ملل ايرانى (ايرانيك)-عربى از سطح اجتماعى-مدنى پيشرفته ترى برخوردار بوده اند. مراد از دنياى توركى (توركيك) مجموعه مللى است كه به يكى از زبانهاى وابسته به خانواده زبانهاى توركى (توركيك) مانند قزاقى٫ ازبكى٫ تاتارى ويا آذرى صحبت مىكنند.[2] مراد از دنياى ايرانى (ايرانيك) مجموعه مللى است كه به يكى از زبانهاى متعلق به خانواده زبانهاى ايرانى (ايرانيك) مانند فارسى-تاجيكى٫ پاميرى٫ افغانى(پشتون)٫ كردى و بلوچى سخن مىگويند.[3] دنياى توركى (توركيك) كه در حد فاصل بين دو دنياى اروپائى-مسيحى در شمال٫ و دنياى ايرانى (ايرانيك)-عربى مسلمان در جنوب قرار دارد٫ تاريخا از يك سو در تاثير متقابل با دنياى اروپائى-مسيحى بوده و از سوى ديگر به نوبه خود نقش حامل اين فرهنگ به جنوب اسلامى ايرانى (ايرانيك)-عربى را بازى كرده است. علاوه بر اين قرار گرفتن اكثر ملل توركى (توركيك) در سيستم سوسياليستى (در چين٫ مغولستان٫ شوروى سابق٫ رومانى٫ بلغارستان و يوگسلاوى سابق) در قرن بيستم به روند گذار ايشان از امت به ملت و اتمام اين پروسه سرعت بسيار بخشيده است. تركيه نيز به عنوان وارث امپراطورى سه قاره اى عثمانى همين مسير را اما جداگانه طى كرده است.

 

در نتيجه٫ تمام شش دولت مستقل توركى (توركيك) كنونى (تركيه٫ آذربايجان٫ ازبكستان٫ قزاقستان٫ قيرقيزستان و تركمنستان) و ديگر دولتهاى محلى توركى در چين٫ روسيه٫ قبرس و مولداوى هر كدام با سير تاريخى متفاوت٫ حتى اگر اسما٫ صاحب دولت لائيك-دنيوى بوده و در راه دمكراسى و صنعتى شدن قرار دارند. از سى و اندى زبان و لهجه موجود توركى (توركيك) تقريبا تمام آنها صاحب خط (كيريل و يا لاتين) و استاتوى رسمى بوده٫ در سيستم ادارى٫ آموزشى و مئديا بكار برده مىشوند. از سوى ديگر هر سه دولت ايرانى (ايرانيك) ايران٫ افغانستان[4] و تاجيكستان كه اكثريت جمعيتشان متشكل از ايرانى (ايرانيك) زبانان است٫ حقوقا داراى رژيم دينى تئوكراتيك٫ (در تاجيكستان به شكل حكومت ائتلافى) بوده٫ با سيستم ديكتاتورى-استبدادى اداره شده و به لحاظ صنعتى شدن در پست ترين مراحل قرار دارند. از قريب به يكصد زبان ايرانى (ايرانيك) موجود اكثريت مطلق آنها فاقد خط بوده و فقط دو زبان فارسى-تاجيكى و افغانى (پشتون) رسمى٫ و بلوچى٫ كردى آسى نيمه رسمى مىباشند.

 

در آستانه ورود به قرن بيست و يكم ديناى توركى (توركيك) در مجموع از چهار جنبه لائيسيسم٫ پارلامنتاريسم٫ مدرنيسم و فدراليسم نسبت به آغاز قرن بيستم از خود پيشرفت و جهش بزرگى نشان داده است. در حاليكه دنياى ايرانى (ايرانيك) طى يك سال گذشته هم از جنبه لائيسيسم٫ هم از جنبه پارلامنتاريسم٫ هم از جنبه مدرنيسم و هم از جنبه فدراليسم پسرفت بسيار عظيمى را تجربه كرده است. عقب رفتگى ايران قرن بيست و يكم نسبت به ايران آغاز قرن بيستم از هر چهار جهت فوق بخشى به سبب دست به دست گشتن دولت ايران از دولت توركى آذرى (علوى) قاجار به ايرانى فارسى (شيعه) پهلوى و بعدها جمهورى اسلامى است.

 

٤- عقب ماندگى مفرط و مزمن سياسى-مدنى ملل ايرانى (ايرانيك) و بطور مشخص سه ملت فارس٫ پشتون و تاجيك اساسى ترين مانع و تهديد فرهنگى-سياسى در مقابل بسط مدنيت٫ مدرنيته (تجدد) و دمكراسى در خاورميانه غيرعربى- آسياى ميانه را تشكيل مىدهد. از اينرو بر همه نيروهاى دموكرات پشتون٫ فارس٫ تاجيك و ملل ديگر منطقه واجب است كه روند مدنى شدن٫ تشكل ملى و گذار از ذهنيت قبيله-امت به ذهنيت ملت را در ميان سه گروه مذكور تسريع كنند و فراموش ننمايند كه استقرار دموكراسى و لائيسيسم نيز همانند گسترش بنيادگرائى دينى و يا ذهنيت استبدادى مسئله اى منطقه اى مىباشد. به بيان ساده تر با وجود دولت ميليتاريست-شوونيست-بنيادگراى پشتون در كابل و دولت ميليتاريست-شوونيست-فوندامنتاليست فارس در تهران استقرار كامل نظام دمكراسى و لائيك در هيچكدام از كشورهاى همسايه ايشان ممكن نمىباشد. نيز به همين سبب است كه نيروهاى دمكرات و لائيك و در راسشان سوسياليستهاى ايران مىبايست از روند دمكراتيزاسيون در و انتگراسيون هرچه بيشتر همسايگان شمالى تركيه٫ آذربايجان و تركمنستان با اروپاى دكمرات با جديت تمام مدافعه كنند. اين همان نتيجه ايست كه سرانجام چپ كرد نيز به مشابه آن رسيده است. اين انتگراسيون به معنى كشاندن دروازه هاى دمكراسى تا مرزهاى ايران بوده و مستقيما جو و ساختار سياسى ايران را منقلب خواهد نمود.

 

٥- حل مسئله ستم ملى در جهان اسلام و در اين ميان ايران وابسته به حل مسئله بنيادگرائى دينى نيست. بالعكس در كشورهاى جهان اسلامى رفع كامل مشكل فوندامنتاليسم اسلامى پس از حل مسئله ستم ملى بمراتب سهلتر مىنمايد. تجربه جوامع و كشورهاى اسلامى آسياى ميانه٫ قفقاز و بالكان نشان مىدهد كه هر كجا پروسه تشكل ملى و ملت شدن پيشرفت بيشترى دارد خطر فوندامنتاليسم اسلامى نيز كمتر است. با هر گامى به پيش در مسير تشكل ملتها٫ رشد انديشه ملى و گذر از آن و تثبيت حقوقى پلوراليسم ملى در ايران٫ فوندامنتاليسم اسلامى و انديشه امت گرايانه نيز يك گام به پس مىرود.

 

٦- ملت به هر شكلى كه تعريف شود كشور ايران كشورى كثيرالمله است. نيز در ايران هيچ ملتى داراى اكثريت مطلق نبوده به عبارت ديگر در اين كشور اكثريت از اقليتها تشكيل شده است. با ظهور و وجود دولتهاى مستقل آذرى (آذربايجان)٫ تركمن (تركمنستان)٫ عرب (عراق)٫ و دو دولت فرال كرد (عراق) و بلوچ (پاكستان) در همسايگى ايران و با ادامه و تشديد شوونيسم فارسى و رشد خودآگاهى ملى ملل غيرفارس در ايران پروژه يك صد ساله آفرينش ملت ايران ناممكن گرديده و كوچكترين شانس تحقق در آينده را نيز از دست داده است.

 

٧- با درغلطيدن سياسيون فارس-تاجيك در قعر منجلاب ارتجاع دينى در ايران-افغانستان و تاجيكستان از سوئى و با انتگراسيون روزافزون كشورهاى لائيك آذربايجان٫ تركيه و تركمنستان با اروپاى دمكرات از سوى ديگر٫ روز بروز از جذابيت انتگراسيون ملل توركى ايران (آذرى٫ تركمن٫ خلج و قزاق) در فرهنگ و ملت فارس كاسته شده و به همان اندازه بازگشت به هويت توركى و ادغام در جهان توركى براى اين ملل جذابتر مىنمايد. امروز در ايران فرهنگ و هويت توركى حامل و مترادف فرهنگ لائيسيسم و دموكراسى است. مانند دوران جنگ سرد كه مترادف با لائيسيسم و سوسياليسم شمرده مىشد.

 

٨- مرزهاى كنونى كشور ايران كه سرزمين ملى ملتهاى آذرى٫ كرد٫ عرب٫ بلوچ و تركمن يعنى به ترتيب آذربايجان٫ كردستان٫ عربستان٫ بلوچستان و تركمنستان را به دو نيم كرده است٫ مستقيما توسط و بزور دول استعمارى روسيه٫ بريتانيا و عثمانى به ملل فوق تحميل شده و ابقاء آن- مانند گذشته و امروز- در آينده نيز محملى براى دخالت اين و ديگر كشورها در منطقه خواهد بود. حركت در جهت تصحيح مرزهاى تحميلى استعمار در هر كجاى دنيا و از آن جمله در خاورميانه٫ مانند نمونه ويتنام٫ حركتى ضد استعمارى است. اشتراك در برطرف ساختن اين بىعدالتى و اعاده وحدت ملى ملل تقسيم شده و تماميت ارضى وطنشان٫ حتى اگر در شرايط فعلى غيرعملى باشد٫ اقلا به لحاظ اصولى از اساسىترين وظايف سوسياليستهاى خاورميانه مىباشد.

 

٩- برخلاف انديشه رايج٫ سرزمين آذربايجان يعنى وطن ملت آذرى نه به دو٫ بلكه به سه پاره تقسيم گشته است:

 

أ‌-        آذربايجان شمالى: كشور جمهورى آذربايجان و بخشهاى كوچكى كه به خاك داغستان روسيه٫ ارمنستان و گرجستان ضميمه شده است.

ب‌-    آذربايجان غربى ويا آذربايجان تركيه: شامل استانهاى قارس٫ ايغدير٫ آرداهان٫ ارزروم٫ ارزينجان٫ بايبورد و گوموش خانا.

ت‌-    آذربايجان جنوبى ويا آذربايجان ايران: سرزمين پيوسته اى در شمال غرب ايران كه اكثريت ساكنين آنرا آذريها تشكيل مىدهند. اين سرزمين تمام استانهاى آذربايجان شرقى٫ اردبيل و زنجان٫ بخش اعظم استانهاى آذربايجان غربى٫ همدان و قزوين٫ و بخشهاى كوچكى از استانهاى گيلان٫ مركزى٫ تهران٫ قم٫ كردستان و كرمانشاهان را شامل مىشود.

 

بدين سبب امور و آينده اين سه كشور (دموكراسى٫ تماميت ارضى و غ.) كه بخشهايى از وطن آذرى در آن قرار دارد به يك اندازه مسئله ميهن دوستان آذرى شمرده مىشود. (با توجه به اين واقعيت كه كم كم نزد آذرىهاى جهان دولت آذربايجان همان معنايى را پيدا مىكند كه دولت ارمنستان براى ارمنىها و دولت اسرائيل براى يهوديان دارد).

 

١٠- ايدئولوژى رسمى دولت ايران از سال ١٩٢٥ يعنى سال برقرارى رژيم پهلوى توسط امپرياليسم بريتانيا "سنتز ايران-اسلام" ويا دقيقتر "سنتز فارس-شيعه" مىباشد. چكيده اين ايدئولوژى نابود ساختن تمام ملل غيرفارس ايران به هر طريق ممكن و تشكيل يك ملت واحده و هموژن فارس زبان و شيعه مذهب در ايران به نام ملت فارس است. اين ايدئولوژى پس از به شكست كشانيده شده حركت مشروطه در سال ١٩٠٥-١٩٠٦ توسط دولت بريتانيا به مرحله اجرا گذارده شده و پس از ساقط كردن سلسله آذرى و علوى قاجار در سال ١٩٢٥ به دست همان دولت ايدئولوژى رسمى دولت ايران گرديده است. سنتز فارس-شيعه صرفنظر از تاكيد رژيم پهلوى بر عنصر فارس و تاكيد جمهورى اسلامى بر عنصر شيعه ايدئولوژى رسمى هر دو دولت فارس قرن بيستم و جمهورى اسلامى بوده است.

 

١١- يكى از دلايل ساختن اين ايدئولوژى از سوى دول اروپائى استعمارگر گشودن جبهه اى نو در شرق بر عليه دشمن هميشگى اروپا يعنى امپراتورى عثمانى (و بعدها جمهورى تركيه) از طريق ساقط نمودن دولت آذرى قاجار- كه منشاشان از علويان تركيه مركزى بوده و هر آن مىتوانستند به متحد بالفعل عثمانيها تبديل شوند- و جايگزينى آن با دولتى فارس و وابسته به خويش بوده است. سياست تضعيف دولت عثمانى (و بعدها جمهورى تركيه) و حذف عنصر توركى (ترك و آذرى) در غرب آسيا كه از قرون ١٢-١٣ ميلادى آغاز شده و با تحريك صفوى ها به برافروختن شعله جنگهاى چند صد ساله مذهبى به اوج خود رسيده بود امروز نيز به شدت تمام از سوى دول بزرگ اروپائى مسيحى (انگلستان٫ فرانسه٫ آلمان٫ روسيه٫ ايتاليا) تعقيب مىشود. الحاق گام به گام اراضى آذربايجان توسط شوونيسم توسعه طلب ارمنى و آسيميلاسيون تورك (آذرى) هاى ايران توسط شوونيسم فارس كه در قرن بيستم تشديد شده است٫ در راستاى سياست جاافتاده٫ تاريخى و عمومى اروپا مبنى بر حذف عنصر توركى (ترك و آذرى) از منطقه قابل توضيح مىباشد. در اين راستا اروپاى استعمارگر لحظه اى از تحريك و حمايت گروههاى مختلف موجود در منطقه (بر حسب شرايط ارمنى٫ آسورى٫ يونانى٫ روم٫ كرد٫ شيعه٫ فارس٫ يزيدى٫ پان ايرانيست٫ عرب٫ و غ.) بر عليه عنصر و هويت توركى (ترك و آذرى) دريغ نورزيده است.

 

با همين انگيزه اروپا در مقابل نقض حقوق بشر و زير پاگذاردن حقوق گروههاى ملى و اعتقادى در ايران و ارمنستان از سوئى و تركيه و آذربايجان از سوى ديگر استاندارد جداگانه اى بكار مىبرد. براى درك بهتر اين سياست و استاندارد دوگانه به عنوان مثال مقايسه كنيد حساسيت البته به جاى اروپا در مورد حقوق ارامنه و نقض حقوق بشر در تركيه را با نديدن قتل عام آذريان اورميه٫ سلماس و خوى در آغاز قرن بيستم توسط ارامنه و آسورىها (به سازمان دهى خودشان)٫ قتل عام آذريان شمال توسط ارامنه در پايان قرن بيستم٫ سكوت در مقابل قتل عام زندانيان سياسى٫ ترور مخالفان٫ سنگسارها٫ اعدام هاى جرثقيلى دسته جمعى و خيابانى توسط رژيم ملاها و غ. . در حاليكه اروپاى دموكرات بدرستى و يكپارچه بر عليه كوچكترين نقض حقوق بشر در تركيه و نيمه لائيك-نيمه دموكرات بسيج مىگردد٫ همان اروپاى دموكرات امروز نيز مانند دوره پهلوىها پشتيبان و تكيه گاه اصلى٫ متحد استراتژيك سياسى-نظامى و بزرگترين پارتنر اقتصادى و صادر كننده سلاح به باند مافيايى سراپا ضد (حقوق) بشر و ميليتاريست - فوندامنتاليست - شوونيست حاكم بر تهران است.

 

١٢- نيز پس از برقرارى رژيم شوروى سوسياليستى و قرار گرفتن توركستان و قفقاز تورك يعنى تمام شمال ايران در داخل اين كشور و تمايل روزافزون ملل توركى و روشنفكران ايشان در افغانستان٫ ايران و عراق يعنى قيرقيزها٫ ازبكها٫ تركمنها و آذرىها به سوسياليسم در كشورهاى جنوب- تا آن حد كه آخرين پادشاه آذرى ايران زنده ياد احمدشاه قاجار نيز عملا و آشكارا مشرب سياسى سوسيال دمكرات داشت- اين ملل توركى (توركيك) داراى پتانسيل شورش٫ مساوى با و كانال اشاعه سوسياليسم و فدراليسم و ستون پنجم شوروى سوسياليستى در ايران تلقى شده اند. با افزوده شدن اين انگيزه نو به سائقه تاريخى آنتى آذرى-ترك موجود٫ نابودى همه جانبه ملل توركى ايران (آذرىها)٫ دولت قاجار و آذربايجان در دستور كار دول امپرياليستى غرب و در راسشان دولت بريتانيا و بعدها آمريكا قرار گرفته است. (در تائيد درستى اين تلقى ذكر مىشود كه در سه ربع اول قرن بيستم اكثريت مطلق رهبران و پيشگامان حركت چپ و يا نيروهاى دمكرات مذهبى ايران داراى مليت آذرى (تورك) هستند. مانند ستارخان قراجه داغى٫ حيدرخان عمواغلو٫ احمدشاه قاجار٫ سيدجمال الدين اسدآباد (دموكرات مسلمان)٫ تقى ارانى (با تمايلات شوونيستى فارسى در عنفوان جوانى)٫ صولت الدوله قشقايى٫ كلنل محمدتقى خان پسيان٫ شيخ محمد خيابانى٫ سيد جعفر پيشه ورى٫ سليمان ميرزا اسكندرى٫ ايرج اسكندرى٫ محمد مصدق٫ احمد كسروى (با تمايلات شونيستى فارسى)٫ خليل ملكى (با تمايلات شونيستى فارسى)٫ بهروز و اشرف دهقانى٫ م. حنيف نژاد (دموكرات مسلمان)٫ مهدى بازرگان (دموكرات مسلمان)٫ ايرج ميرزا٫ صمد بهرنگى٫ غلامحسين ساعدى٫ رضا براهنى٫ احمد شاملو و غ. . تنها با پيشرفت و به موازات نتيجه دادن سياست آسيميلاسيون و فارس سازى-شيعه سازى توركهاى ايران است كه بويژه در ربع آخر قرن شاهد ظهور نامهاى تماما فارس زده و دينچى اى چون خامنه اى (نيمه ترك-نيمه فارس)٫ مشكينى٫ خلخالى٫ موسوى اردبيلى٫ ميرحسين موسوى٫ بهزاد نبوى٫ غلامرضا حسنى و غ. مىشويم. قبل از آن روحانيون شيعه آذرى مانند شيخ محمد خيابانى٫ آيت الله خويى٫ ميلانى٫ طباطبايى٫ زنجانى٫ شريعتمدارى و غ. به طور سنتى لائيك و خواستار بهم در نياميختن سياست و دين بوده اند.

 

١٣- پس از سال ١٩٢٥ رابطه دولت تهران با ملل غيرفارس ايران٫ آشكارا رابطه يك دولت استعمارى با ملل تحت استعمار بوده است. اهم مولفه هاى نئوكولونيال سياست داخلى اين دولت عبارتند از : (مثال ها از مورد آذرى كه پروتو تيپ ستم ملى در ايران مىباشند آورده شده است).

 

أ‌-        مساوى قرار دادن ايران با فارس٫ شناختن حق حق حاكميت و تعيين سرنوشت ملى به معنى ائتنيك آن تنها براى اين ملت.

ب‌-    رسمى و دولتى ساختن تنها يك زبان كه زبان اكثريت مطلق جمعيت كشور نيز نيست. فارسى زبان ملى-مادرى حدود ٣٥%-٤٠% از جمعيت كشور چند مليتى ايران است.

ت‌-    الغاء سيستم شش هزار ساله فدرال در كشور چند مليتى و برقرارى متمركزترين نظام ادارى تاريخ شش هزار ساله ايران٫ كه به كلى با تاريخ و واقعيتهاى كنونى اين كشور و جهان بيگانه است.

ث‌-    تغيير و مخدوش كردن حدود تاريخى-طبيعى مناطق ملى٫ تقسيم آنها به استانهاى متعدد مستقيما وابسته به مركز و از بين بردن وحدت ارضى ملل ايران.

ج‌-     قرار دادن اراضى مليتهاى كاملا متفاوت در يك واحد ادارى جهت تسهيل امر آسيميلاسيون آنها (آذرىها و كردها در استان كردستان و كرمانشاهان٫ آذرىها و فارسها در استانهاى مركزى و تهران٫ آذرىها و گيلكها در استان گيلان و غ. ). زيرو رو كردن تركيب ائتنيك در مناطق ملى و تشديد تنشهاى ملى٫ كاشتن تخم دشمنى بين گروههاى ملى گوناگون از طريق اسكان مستقيم و غير مستقيم آنها در سرزمين يكديگر (سيستانيها و بلوچها در تركمنستان٫ لرها و فارسها در عربستان و جزاير عربى٫ كردها و فارسها در مناطق غربى و جنوبى آذربايجان).

ح‌-     برقرار ساختن نظام نئوكولونيال و اشغالگر در رابطه با ملل غيرفارس ايران٫ محروم ساختن مردم مناطق ملى از حق دخالت در امور منطقه ملى خود٫ اتخاذ تمام تصميمات از مركز ويا توسط مسئولان غيربومى منتصب مركز٫ نظامى-پليسى ساختن جو مناطق ملى در طول بيست سال گذشته و در نتيجه انسداد راه شكوفائى اقتصادى- فرهنگى اين مناطق.

خ‌-     غارت ثروت مناطق ملى و سرازير ساختن آن به فارسستان (پرشيا). به عنوان مثال در حاليكه عربستان ايران داراى عظيمترين ذخاير نفتى است٫ ملت عرب آنهم در وطن خويش در سفالت تمام بسر مىبرد.

د‌-       تغيير سيستماتيك اسامى جغرافيايى شهر٫ روستا٫ استان٫ كوه٫ تپه٫ رود٫ درياچه٫ محلات٫ اماكن٫ خيابان٫ عشاير٫ و غ. از زبانهاى ملى به فارسى در تمام كشور به منظور از بين بردن هويت و حافظه ملى - تاريخى ملل ايران.

ذ‌-       تحريف و بازنويسى تاريخ ايران٫ حذف تاريخ چهار هزار ساله پيش از ظهور دول ايرانى زبان در ايران (مانند ايلامىها)٫ فارس نشان دادن دول توركى- آذرى حاكم بر ايران مانند غزنوى٫ سلجوقى٫ خوارزمشاهى٫ جلايرى٫ آغ قويونلو٫ قاراقويونلو٫ صفوى٫ افشار و قاجار. ثبت و عرضه كردن ميراث تاريخى-فرهنگى دول و ملل غيرفارس و مشخصا توركها بنام ملت فارس.

ر‌-      تبليغ دولتى آشكار نژادپرستى از طريق ادعاى وجود نژاد موهوم و ضد علمى آريايى ويا ايرانى و اصرار بر آريائى ويا ايرانى نژاد شمردن تمام ملل ايران حتى گروههاى سياه پوست اين كشور و آموزش گسترده آن در سيستم آموزشى٫ خلط مقوله نژاد با گروههاى زبانى.

ز‌-      ترغيب و تشويق فرهنگ مذهبى و فاناتيسم شيعه جهت جلوگيرى از تشكل و رشد شعور ملى در گروههاى ملى كشور و مشخصا توركها.

س‌-   ممنوعيت استفاده از زبانهاى ملى در نامگذارى كودكان٫ اشخاص٫ اماكن٫ خيابان و موسسات و غ..

ش‌-   ناميدن زيرگروههاى متعلق به يك ملت واحد به عنوان گروههاى قومى ائتنيك جداگانه مانند آذربايجانى٫ ترك خراسان و قشقايى به جاى ملت ترك (آذرى)٫ سعى در ايجاد و تشديد اختلاف بين زيرگروههاى جغرافيايى يك ملت (مثلا بين تبريز- اردبيل٫ زنجان-قزوين٫ مراغه- عجب شير٫ خوى اورميه٫ قوچان- بجنورد.....).

ص‌- سعى در جلوگيرى از بوجود آمدن زبان ادبى واحد و تخريب آن در ميان گروههاى مختلف منسوب به يك ملت واحد مانند آذربايجانيها٫ تركان خراسان و قشقاييها از طريق پخش و چاپ مطالب به لهجه هاى متفاوت در رسانه هاى عمومى آنهم به زبانى آميخته از تركى آذرى و فارسى و نه به زبان ادبى مشترك. لهجه٫ شيوه و گويش ناميدن زبانهاى ملى ايران.

ض‌- مجاز شمردن تبليغات و فعاليتهاى ناسيوناليستى و شونسيتى فارسى و سركوب پليسى-نظامى ناسيوناليسم ملل غيرفارس ايران به اتهام هاى آشوبگرى٫ تجزيه طلبى٫ كمونيسم٫ صهيونيسم٫ پان توركيسم٫ پان عربيسم٫ متجاسر٫ قاچاقچىگرى٫ جاسوسى و غ.. ايجاد پارانوياى انگشت دخالت خارجى براى تجزيه كشور.

ط‌-     تصفيه مداوم و روزافزون منسوبين گروههاى ملى از رده هاى بالاى مقامات و مسئولين كشورى و نظامى و انحصار دولت ايران به كادرهاى فارس٫ ترجيحا از مثلث كرمان- اصفهان- قم.

ظ‌-     تحقير مستمر فرهنگ و زبان ملل غيرفارس و در راس آنها آذريها در رسانه هاى گروهى دولتى و اشاعه اين فرهنگ ميان مردم به منظور ايجاد حس خودكم بينى در ايشان جهت تسهيل امر آسيميلاسيون.

ع‌-     ايجاد سد ارتباط انسانى-فرهنگى سياسى بين قسمتهاى دوپاره شده توسط مرزهاى كشور از طريق منع رفت و آمد انسانى٫ منع ورود آزاد مطبوعات٫ منع كاربرد آنتن ماهواره و محدود ساختن دسترسى به اينترنت٫ ايجاد مشكلات در امر ازدواج بين افراد دو سوى مرز٫ لجن پراكنى مستمر و همه جانبه بر عليه پاره ديگر (جمهورى آذربايجان)٫ جلوگيرى از گشايش كنسولگرى آذربايجان در تبريز و غ..

غ‌-     جلوگيرى از لاتين شدن خط عربى فارسى به نيت ايزوله كردن ملل ايران بخصوص توركان (آذرى٫ تركمن) از نيمه ديگرشان در شوروى سابق و تركيه (به اقرار م. ع. فروغى).

ف‌-   تحريك و ايجاد دشمنى بين ملل مختلف ايران از طريق اعمال تبعيض مابين گروههاى ملى در برخوردار ساختن آنها از حقوق و امكانات سياسى و فرهنگى٫ مانند مورد حمايت دولتى همه جانبه فرهنگى-سياسى منحصر به ارامنه و اخيرا كردها.

ق‌-     ترجيح رژيمهاى توتاليتر بر سيستمهاى دموكراسى در كشورهاى همسايه مانند روسيه٫ سعى در برهم زدن استقرار سياسى-اجتماعى و ميليتاريزه كردن آنها به قصد ممانعت از نهادينه شدن دمكراسى از طريق تحريك و تشكل گروههاى تروريست مسلح ويا بنيادگرا در آذربايجان (حزب اسلامى٫ جيش الله٫ حزب الله ولايت فقيه...)٫ تركيه٫ عراق و يا حمايت از سپاراتيستهاى مسلح (تجزيه طلبان ارمنى و تالش در آذربايجان٫ كرد در تركيه و عراق).

ك‌-     همكارى اطلاعاتى- امنيتى نظامى با كشورهاى شوونيست در سركوب حركات ملى-دموكراتيك ملل منطقه٫ با تكيه در سركوب حركت كرد٫ با روسيه و ارمنستان بر عليه آذريها.

ل‌-      تعلل در اجراى قوانين مصوبه و مسكوت گزارده شده خود رژيم مربوط به آموزش زبانهاى ملى در مدارس٫ به اميد آنكه قبل از هر نوع تشبثى در اجراى اين قوانين٫ با به بار نشستن سياست فارس سازى تا آنجا كه ممكن است جمعيت هر چه بيشترى از گروههاى ملى ايران در فارسها آسيمليه شوند.

 

به دلايل فوق و دلايل بسيار ديگر با طيب خاطر و به همان راحتى و دقتى كه مىتوان دولت يوگسلاوى را دولتى صرب ناميد٫ دولت ايران نيز مىتواند و زمان آن فرارسيده است كه آشكارا دولتى فارس ناميده و تلقى شود.

 

١٤- در ميان فارسها ناسيوناليسم و يا مليتگرايى فارس هرگز ايجاد نشده و رشد نكرده است. ناسيوناليسم فارس آن انديشه سياسى است كه خواهان ترقى و تعالى ملت فارس باشد. آنچه از آغاز حتى در ميان بسيارى از نيروهاى اسما چپ ايشان و از سوى دول اروپائى رايج گرديده شوونيسم فارس است. شوونيسم فارس آن انديشه سياسى است كه فارس سازى ملل غيرفارس ايران و محو ملىشان را به هر طريق ممكن (در بالا به برخى اشاره شد) مد نظر قرار دارد. ايدئولوژى تماما فاشيستى و ارتجاعى شوونيسم فارس امروزه بر مشى و انديشه سياسى اغلب جريانات سياسى و فرهنگى راست و مذهبى فارس و بخش عمده اى از نيروهاى چپ سنتى فارس حاكم است.

 

١٥- ناسيوناليسم فارس و پان ايرانيسم جايى در ايدئولوژى تهران ندارد. اساس سياست اين دولت شوونيسم فارس و پان فارسيسم مىباشد. پان ايرانيسم خواهان اتحاد فرهنگى و سياسى ملل متكلم به يكى از زبانهاى ايرانى (ايرانيك) است. پان ايرانيسم هرگز در انديشه و عملكرد سياسى دو دولت فارس قرن بيستم يعنى رژيم پهلوى و جمهورى اسلامى موثر نبوده است. سركوب فرهنگى- نظامى ملل ايرانى زبان (ايرانيك) غيرفارس ايران و در راس آنها كردها و بلوچها و مخالفت با طالبان پشتون در مغايرت با الزامات پان ايرانيسم است. پان فارسيسم به معنى اتحاد فرهنگى و سياسى گروههاى فارس زبان ايران٫ افغانستان و تاجيكستان مىباشد و روابط رژيم تهران با تاجيكستان و يا هزاره هاى افغانستان در همين رابطه مىتواند توجيه شود. از آنجا كه پان فارسيسم محتملا روند تشكل ملت فارس از اين گروههاى پراكنده و دورى ايشان از ذهنيت امت و فوندامنتاليسم را تسهيل مىكند به لحاظ تاريخى مىتواند مثبت نيز شمرده شود.

 

١٦- پان ايرانيسم از آغاز ايدئولوژىاى استعمارى در خدمت منافع استعمارى بريتانيا بوده و از سوى خود ملل ايرانى (ايرانيك) بوجود نيامده است. حال آنكه پان توركيسم در آغاز با محتوى ضد استعمارى٫ لائيك و مدرنيست از سوى توركى (توركيك) هاى امپراتورى روسيه بر عليه استعمار روسيه تزارى و بعدها در امپراتورى عثمانى بر عليه اشغالگران اروپايى و اساسا از سوى روشنفكران سوسيال دموكرات٫ سوسياليست و حتى كمونيست آذرى٫ تاتار٫ ترك و غ. (سولطان گالييئف٫ اسماعيل گاسپيرانسكى٫ احمد آقايئف و غ. ) بوجود آمده و مورد حمايت ضمنى لنين نيز قرار گرفته است. گرايش به راست بخش بزرگى از پان توركيستها كه با ظهور استالين و عمدتا پس از جنگ جهانى دوم بعد از سركوب ملل توركى (توركيك) در شوروى٫ چين٫ بلغارستان و غ. سوسياليست آغاز شده امرى نسبتا جديد است. سقوط بلوك شرق و آزادى ملل توركى تحت انقياد اين بلوك و باقى ماند اكثر ملل توركى تحت ستم ملى در سه دولت اولترا راست شوونيست و فوندامنتاليست ايران٫ افغانستان و عراق رشد دوباره گرايشات چپ در پان توركيسم را قوت بخشيده است. بنابراين بر خلاف پان توركيسم و حتى پان اسلاميسم كه در طول تاريخ داراى دو عملكرد بعضا ارتجاعى و بعضا مترقى بوده اند٫ پان ايرانيسم هيچگاه داراى مضمون ضد استعمارى٫ لائيك ويا مدرنيست نبوده هميشه و منحصرا عملكرد ارتجاعى-استعمارى داشته است.

 

١٧- ايدئولوژى حاكم بر دولت تركيه و مخصوصا ارتشيان آن كشور بر خلاف آنچه از سوى دولت ايران و شوونيسم فارس تبليغ مىشود پان توركيسم نبوده كماليسم آميخته به شوونيسم ترك مىباشد. پان توركيسم كه متناظر با پان ايرانيسم در ايران است٫ آن ايدئولوژى سياسىاى است كه خواهان اتحاد فرهنگى و سياسى تمام ملل متكلم به يكى از زبانهاى خانواده زبانهاى توركى (توركيك) مىباشد. شوونيسم ترك كه متناظر با شوونيسم فارس در ايران است٫ خواهان ترك كردن تمام ملل غير ترك تركيه مىباشد. شوونيسم ترك٫ مانند شوونيسم فارس در ايران٫ در انديشه و مشى سياسى اكثر احزاب دست راستى تركيه و نيز تشكيلات پليس اين كشور موثر است. دو حزب عمده دست راستى افراطى پان توركيست تركيه٫ حزب حركت ملى (م. ح. پ.٫ ميللى حركت پارتىسى٫ عضو حكومت ائتلافى[5]) و حزب وحدت بزرگ (ب. ب. پ.٫ بويوك بيرليك پارتىسى٫ داراى تمايلات اسلامى و سمپاتى به رژيم تهران) و جريان ضد شيعى و ضد علوى فوندامنتاليست پان توركيست فتح الله گولن (نورچو-زامان) مىباشند. به استثناى جريان بسيار كوچكى ايدئولوژى پان توركيسم در تركيه عموما كاراكتر ضدشيعى و ضدعلوى شديدى دارد. تمام احزاب دست راستى تركيه كمابيش و دو حزب مذكور كه در ليتراتور سياسى از آنها به نام فاشيستهاى ترك ياد مىشود٫ بويژه داراى روابط بسيار نزديكى با مافيا و گروههاى كريمينال زير زمينى مىباشند.

 

از سوى ديگر كماليسم نوعى از ناسيوناليسم ترك بوده و داراى دو تفسير راستگرايانه (آميخته با شوونيسم ترك) و چپگرايانه (آميخته با سوسيال دمكراسى) مىباشد. ايدئولوژى سنتى سران ارتش٫ دولت تركيه و حزب چپ دمكراتيك (د. س. پ. ٫ دموكراتيك سول پارتى٫ به رهبرى بلند اجويت) تفسير راستگرايانه كماليسم مىباشد. حزب عمده سوسيال دموكرات تركيه يعنى حزب جمهورى خلق (ج. خ. پ. ٫ جمهوريت خالق پارتىسى) به علاوه خود آتاتورك متعلق به تفسير چپ كماليسم شمرده مىشوند. هر دو تفسير كماليسم اساسا به شدت لائيك بوده و با پان توركيسم كه مدافع انديشه سنتز ترك اسلام (سنى) است ضديت و مغايرت تمام و به مذهب علوى سمپاتى ضمنى دارد. در كشور تركيه بر خلاف آنچه در ايران مرسوم است اكثر نيروهاى سياسى به ويژه گروههاى افراطى خود را مجبور به كاربرد سياست تقيه نمىبينند و انديشه سياسى و ايدئولوژيشان به همراه خطوط اصلى آن٫ كمابيش از طرف همه دانسته است. گروههاى پان توركيست نيز آشكارا تعلق خود به اين انديشه سياسى را حتى با افتخار اعلام مىكنند. بنابراين لزومى به تحريف حقايق و پافشارى در پان توركيست ناميدن جرياناتى كه به اصرار پان توركيست نبودن خود را اعلام مىكنند نيست.

 

١٨- همكارى هاى فرهنگى اقتصادى و سياسى دول تروكى (توركيك) نوپا با تركيه مانند همكاريهاى مشابه بين كشورهاى فرانكوفون٫ اسپانيايى زبان٫ اتحاديه كشورهاى عربى ويا سازمان كنفرانس اسلامى كه قاعدتا با پان فرانسيسم٫ پان اسپانيسم٫ پان عربيسم و پان اسلاميسم بىارتباط است مىباشد و ربطى به پان توركيسم ندارد. اين همكاريها كه اساسا بخشى از چالش در جهت رهائى از استعمار٫ تهديد نظامى٫ توسعه طلبى بالفعل موجود و علنى امپرياليسم روسيه٫ استقرار دموكراسى و تحكيم جامعه لائيك و مدرن در جوامع مسلمان ياد شده مىباشد مىبايست از سوى نيروهاى دموكرات و چپ كشورهاى اسلامى مورد حمايت قرار بگيرد.[6] پيوستن بخشهاى هر چه بيشترى از كشورهاى اسلامى به بلوك لائيك و دمكرات البته كه روندى مثبت و مقبول بشمار مىآيد. اتفاق بين جمهورىهاى آذربايجان و تركيه كه مشابه آن بين تركيه و گرجستان نيز وجود دارد٫ مانند اتحاد بسيار گسترده تر و عميق تر بين ايران و ارمنستان ويا روسيه و ارمنستان ناظر به منافع فرضى سياسى بوده ربطى به پان توركيسم ندارد. چنانكه دومى با پان ايرانيسم بى ارتباط است.

 

١٩- در ايران بين توركهاى آذرى اين كشور جريانات سياسى پان توركيست نه در گذشته و نه در امروز وجود نداشته است. آنچه ديده مىشود دو جريان فعلا دموكراتيك ناسيوناليسم آذرى و بعضا پان آذريسم است. پان آذريسم خواهان اتحاد فرهنگى و سياسى تمام سه بخش آذربايجان مىباشد. ايده تشكيل آذربايجان واحد و يكپارچه مانند ايده تشكيل كردستان واحد و يكپارچه فارغ از قيدهاى زمانى و مكانى به خودى خود نه انديشه اى مترقى و نه انديشه اى ارتجاعى است. با اينهمه در جمهورى آذربايجان و آذربايجان ايران فعلا هيچ حركت سياسى واقعا پان توركيست كه خواهان وحد ت سياسى با ملل توركى مثلا تاتار و يا قيرقيز حتى تركمن باشد٫ وجود ندارد. نيز در سياست و گفتمان رسمى آذربايجان در حال حاضر نه پان توركيسم و نه پان آذريسم جائى ندارد.

 

البته قويا اين احتمال كه در آينده دولت تركيه ويا گروههاى پان توركيست و فوندامنتاليست اين كشور به حركت ملى آذرى ايران با سمپاتى بنگرند و يا از آن حمايتى مشروط و محدود كنند وجود دارد. كه مسئوليت آن نيز بىشك بر عهده دولت شوونيست تهران خواهد بود. اين حمايت كه جنبه ايذائى داشته و محتملا در مقابله با تحريك و حمايت همه جانبه جمهورى اسلامى از گروههاى مسلح بنيادگراى اسلامى و ماركسيست جدائى خواه كرد تركيه خواهد بود٫ مشروط و محدود است زيرا كه تشكيل دولت خودمختار و يا فدرال آذربايجان در ايران مستلزم تبديل اين دولت به دولتى فدرال ويا تجزيه آن بوده٫ اين نيز در تضاد كامل با سياستهاى دراز مدت منطقه اى تركيه كه در اين مورد متفق استراتژيك رژيم تهران (هم در دوره ديكتاتوى پهلوى٫ هم در دوره جمهورى اسلامى مىباشد) است. نبايد فراموش كرد كه دولت تركيه از سرسختترين و پايدارترين مخالفان تبديل دولتهاى اونيتر منطقه يعنى ايران و عراق به دولتهاى فدرال است. با اينهمه در اين صورت نيز نمىتوان اين حركت را پان توركيست ناميد. به همان سبب كه حمايت سياسى-نظامى همه جانبه جمهورى اسلامى از پ.ك.ك. (استالينيست كرد ٫ بر عليه تركيه)٫ اتحاديه ميهنى كردستان (ناسيوناليست كرد٫ بر عليه عراق)٫ داشناكسوتيون (اولترا شوونيست ارمنى٫ بر عليه آذربايجان) و همكارى همه جانبه حزب دمكرات كردستان ايران (ناسيوناليست كرد) با رژيم بغداد دليل بر بنيادگرا ويا شيعى بودن حركت ملى كرد در تركيه و عراق و حركت ارمنى ويا بعثى بودن حركت كرد در ايران نيست. اين نوع همكارى و حمايتها تماما پراگماتيك و سياسى بوده٫ ماهيت ايدئولوژيك ندارند.

 

آشكار است كه حركت ملى آذرى نيز مانند حركات فوق مجاز به بهره بردارى از امكانات بين المللى و فرصتهاى منطقه اى در راستاى اعتلاى جنبش دمكراتيك خود مىباشد. در يك كلام حركت دموكراتيك آذرى در ايران و منطقه به همان اندازه مىتواند پان توركيست شمرده شود كه حركت كرد منطقه مىتواند پان ايرانيست شمرده شود. پان توركيست ناميدن حركت ملى آذرىهاى ايران و يا روابط بين دول توركى بخشى از جنگ پسيكولوژيك ارتجاع تهران بر عليه اين حركت دمكراتيك در ايران و به قصد مسدود ساختن نسيم دمكراسى٫ لائيسيسم٫ مدرنيسم و خودآگاهى ملىاى است كه اين بار درست در پشت مرزهاى ايران آنهم از سوى جوامع مسلمان و نه غربى شروع به وزيدن كرده است. اين نسيم البته كه موجوديت سيستم استبدادى٫ كولونيال٫ فوندامنتاليست٫ شوونيست و ميليتاريست جمهورى اسلامى را به خطر افكنده است. آذربايجان شيعه با نظام لائيك٫ دموكراتيك٫ مدرنيست و فدرال بزرگترين كابوس رژيم تهران است.

 

٢٠- در حاليكه حركت ملى آذرى در ايران از سوى بخشى از چپ فارس پيوسته متهم به پان توركيست بودن مىشود٫ حركت ملى كرد در تركيه هرگز حتى از سوى بد نيت ترين نيروهاى فاشيست ترك نيز به پان ايرانيست بودن متهم نشده است. از سوى ديگر نيروهاى سياسى فارس كه كوچكترين محظورى در همكارىهاى سياسى٫ اطلاعاتى و نظامى نيروهاى كرد منطقه با رژيمهاى فاشيستى و شوونيستى ايران (پ.ك.ك.٫ اتحاديه ميهنى)٫ و عراق (حزب دموكرات كردستان) ويا با دول امرياليستى (آمريكا٫ بريتانيا٫ فرانسه٫ روسيه٫ و غ.) نمىبينند٫ حركت ملى آذرى در ايران را كه كوچكترين رابطه ارگانيك سياسى-اطلاعاتى و نظامى با هيچ دولت خارجى ندارد٫ متهم به پان توركيست بودن مىسازند.

 

در محيط سياسى تركيه مرز بين چپ ترك و شوونيسم ترك بسيار بارز بوده٫ اشخاص و نيروهاى سياسى حتى با كوچكترين تمايلات شوونيستى ترك٫ سريعا و آشكارا از سوى چپ ترك افشا و طرد مىگردند. و نيز بار اساسى مبارزه با شوونيسم ترك در اين كشور بر دوش نيروهاى چپ و حتى ليبرال ترك مىباشد. در حاليكه بعكس در محيط و فرهنگ سياسى عقب مانده ايران مرز بين چپ فارس و شوونيسم فارس بسيار مبهم بوده و مدافعان آشكار نژادپرستى و شوونيسم فارس در گذشته و امروز مانند تقى ارانى (در عنفوان جوانى) ٫ عارف قزوينى٫ خليل ملكى٫ م. ع. جمالزاده و چنگيز پهلوان از سوى چپ فارس به عنوان كمونيست ويا دمكرات تجليل مىشوند. به عبارتى در تحت تاثير قرار گرفتن از فرهنگ شوونيستى٫ چپ فارس گوى سبقت را از اولترا راست ترك نيز ربوده است. به نظر مىرسد چپ فارس درك صحيح و دقيقى از شوونيسم (در اين كشور٫ فارسى)٫ سياست نئوكولونياليسم٫ معنى ستم ملى و ابعاد مبارزه ملى نداشته باشد. تكرار طوطىوار اتهام پان توركيسم از سوى چپ سنتى فارس (مثلا راه توده) در بهترين وجه مىتواند ناشى از جهل عميق و ناآگاهى گسترده از جريانات فكرى و سياسى ملل منطقه باشد.

 

٢١- مذهب شيعه از سوى رژيم تهران آگاهانه به عنوان يكى از ابزارهاى آسيميلاسيون ملى توركهاى ايران (آذرىها) بكار برده مىشود. بجا خواهد بود كه رابطه و فرق بين دو مذدهب شيعه و علوى يادآورى و دقتها به اين بعد از سياست آسيميلاسيون نيز جلب گردد. شيعه (جعفرى٫ امامى)٫ آن مذهب دوازده امامىاى است كه مانند زيديه (در يمن) شريعت (شرع) اسلام را عينا مطابق اهل سنت قبول مىنمايد. علوى آن مذهب دوازده امامى است كه مانند اسماعليه و دروز (در لبنان٫ مذهب وليد جنبلاط) شرع (شريعت) اسلام را مردود مىشمارد. شيعه٫ تسنن و زيديه سه مذهبى هستند كه در زمان ما اسلام اورتودوكس (اهل شريعت٫ محمدىها) را تشكيل مىدهند. علوى٫ اسماعيليه و دروز نيز سه مذهبى هستند كه اسلام هترودوكس (اهل حقيقت٫ غلات شيعه) را نمايندگى مىكنند. آنچه كه امروز به نام اسلام هترودوكس ناميده مىشود در تاريخ اسلام به نام غلات شيعه٫ غاليه٫ ملحدين٫ زنادقه٫ خرمدينى (قيزيل اگين ليك٫ آل دونلولار)٫ قزيلباشيه٫ قرامطه٫ حروفيه٫ روافض٫ مرتدين٫ باطنيه٫ اباحيه و غ. ذكر مىگردد.

 

مشخصات اساسى اسلام هترودوكس عبارتند از : اعتقاد به اتحاد٫ ظهور٫ حلول و تجسم خدا در انسان٫ اعتقاد به تناسخ و عدم اعتقاد به معاد٫ زندگى پس از مرگ٫ حشر و نشر٫ جهنم ويا بهشت٫ باور به تحريف شدگى قرآن فعلى (كه آنرا مصحف عثمان مىنامند)٫ قائل بودن به مسئله ظاهر و باطن و تاويل تمام اصول و قواعد اسلامى بر اين اساس و در نتيجه عدم اعتقاد به شرع٫ فقه٫ عبادات و قواعد اسلامى مانند نماز٫ روزه٫ حج٫ حجاب زنان٫ حلال-حرام اسلامى٫ عزادارى٫ خمس-زكات و غ. ٫ مقدس شمردن شراب٫ ساز و كاربرد زبانهاى ملى (آذرى٫ تركى٫ گوران) در عبادات و متون دينى به جاى عربى و فارسى. در مذهب علوى كه داراى فقه مدونى نيست٫ بر خلاف مذهب شيعه٫ صنف روحانى (ملا٫ آخوند٫ معمم٫ شيخ الاسلام٫ حجه الاسلام٫ آيت الله٫ مرجع تقليد٫ فقيه٫ و غ.) موجود نبوده بجاى آن در شاخه هاى مختلف دده٫ آتا٫ بابا٫ پير٫ شيخ٫ مرشد٫ و غ. وجود دارد. عبادتگاه علويان به جاى مسجد-جامع٫ جمع ائوى-جمع خانا (وحدت وجودى ها خانقاه٫ تكيه٫ زاويه و غ.) و عبادت ايشان به جاى نماز عبارت از آيين جمع با رقص صوفيانه ويا سماع (در شاخه توركى عمدتا زن و مرد به شكل مختلط) است. آنچه كه امروز به خطا جهان شيعه ناميده مىشود در واقع متشكل از دو بخش بسيار متفاوت شيعه (امامىها و جعفرىها) و غلات شيعه (علوى ها) است.

 

٢٢- امروزه مذهب علوى داراى چهار شاخه توركى (ويا قيزيلباش-بكتاشى٫ ميان آذرى و تركهاى ايران٫ تركيه٫ آذربايجان٫ بلغارستان٫ عراق و نيز آلبانيها در بالكان)٫ عربى (ويا نصيرى٫ ميان اعراب٫ تركيه و سوريه٫ مذهب حافظ اسد)٫ ايرانى (ايرانيك) (ويا اهل حق-يارسان٫ ميان كرد٫ گوران و زازاهاى ايران٫ عراق و تركيه)٫ پانتئيست و جريانات وابسته (شيخيه و جريانات مختلف وحدت وجودى مانند مولويه٫ نعمت اللهى٫ خاكساريه و غ.) مىباشد. شاخه توركى علوى سنتز جريانات دمكراتيك اعتقادى-سياسى اى است كه مشخصا در سرزمينهاى تورك نشين خراسان-آذربايجان-آناتولى ظهور و تكامل پيدا كرده (مانند موالى٫ يسويه٫ خرمدينى=قيزيل اگين ليك٫ ملامتيه٫ اخوت=قارداشليق٫ حروفيه٫ نقطويه٫ اشراق =ايشيق فلسفه سى٫ قلندريه٫ آبداللار٫ حيدريه و غ. ) و توسط جنگاوران ترك-آذرى از صافى انديشه و ميتولوژى شامانيسم-آنيميسم توركى گذشته است. همانگونه كه دين هاى زرتشتى و يزيدى به نوعى باور ملى به ترتيب فارسها و كردها بشمار رفته اند٫ قيزيلباشى-بكتاشى نيز باور ملى تركها و آذرىها بشمار مىرود. آنچه كه شاه آذرى ايران شاه اسماعيل صفوى مذهب رسمى دولت خويش ساخت نه شيعه بلكه همين شاخه توركى غلات شيعه يعنى علوى قيزيلباشى و بكتاشى است. تمام دولتهاى عمده آذرى بويژه قاراقويونلو٫ صفوى٫ افشار و قاجار به دست عشاير ترك-آذرى علوى تاسيس شده اند. (منشاء هر چهار تايشان از خاك عثمانى-تركيه امروزى است). با آنكه بخش بسيار بزرگ علويان عثمانى بين قرون ١٤-١٩ به ايران و آذربايجان مهاجرت كرده اند٫ با اينهمه تركيه با اقلا بيست ميليون پيرو هنوز داراى بزرگترين جامعه علويان جهان مىباشد. علويان در تمام كشورهائى كه حضور دارند از اركان سيستم لائيك و مبارزه ضد بنيادگرائى شمرده مىشوند. آتاتورك موسس حزب سوسيال دموكرات ج. خ. ح. نيز در مذهب علوى بوده است. مىتوان گفت كه چپ ترك (تركيه) عمدتا علوى است.

 

٢٣- اما در ايران با سياست آسيميلاسيون تركان قزلباش و سركوب مذهبى آنان٫ آغاز شده در زمان شاه عباس صفوى توسط روحانى شيعه فارس ملا محمد باقر مجلسى٫ آذريان اين كشور به مرور زمان مذهب ملى خويش علوى را رها كرده و مذهب فارسى-عربى شيعه (امامى) را پذيرا شده اند. در نتيجه اكنون فقط حدود بيست در صد از توركهاى (آذرى) ايران را علويان تشكيل مىدهند. امروزه علويان آذرى-تورك در ايران به نامهاى گوناگون قيزيلباش (قزلباش)٫ على اللهى٫ شاملو٫ قاراقويونلو (قره قوينلو)٫ قيرخلار٫ يئددىلر٫ صوفولار٫ آبدال بگ٫ آتش بگ٫ قارداش٫ شاغى٫ سير طاليبى٫ نبىلى ( و به اشتباه گوران و اهل حق كه مختص گروههاى ايرانيك كرد٫ گوران و زازا است) و غ. ناميده مىشوند. علاوه بر اين گروهها تقريبا تمام عشاير تورك آذرى ايران مانند افشار٫ بش اويماق (خمسه)٫ شاهسون٫ قشقايى٫ قاجار٫ بيات و غ. تاريخا بر اين مذهب اند. از آنجائيكه علويان طبق فقه شيعه و نيز سنى مرتد و مهدورالدم شمرده مىشوند٫ مجبورا تقيه نموده هميشه جعفرى-امامى بودن خود را ادعا مىنمايند كه اين خود در دراز مدت به استحاله ايشان در شيعه امامى منجر مىشود. در ايران مذهب علوى با به تحليل رفتن سريع علوىها در شيعيان٫ عدم شناخته شدنشان به عنوان يك گروه مذهبى از سوى دولت و قطع رابطه تاريخيشان با جامعه علويان تركيه پس از سقوط سلسسله علوى ترك قاجار٫ در آستانه نابودى كامل قرار گرفته است. متشكل نمودن و جذب علويان به حركت دمكراتيك مردم ايران- مانند آنچه كه چپ در تركيه٫ سوريه و لبنان موفق به انجام آن شده است- نيروى مردمى و دمكرات پاسيفيزه عظيمى را آزاد خواهد كرد٫ در حيطه اعتقادى-دينى با غنىتر كردن پلوراليسم مذهبى و با در صد جمعيتى ده الى بيست در صدى علويان٫ مونوپوليسم موجود شيعه در دنياى غير سنى را در هم خواهد شكست و به جبهه لائيك-دمكرات متحدى بسيار ثابت قدم٫ آنهم نه فقط از ميان روشنفكران بلكه از ميان كشاورزان٫ اصناف خرده پا٫ كارگران و عشاير ارزانى خواهد داشت.

 

٢٤- ملت آذرى در ايران پس از چهار نسل اعمال سياست مستمر٫ شديد و همه جانبه آسيميلاسيون و فارس سازى از طرف دولت تهران با سرعت تمام و از تمام جهات زبانى٫ مذهبى٫ ارضى٫ فرهنگى٫ جمعيتى و غ. به سوى آسيميلاسيون و حل كامل در ملت فارس به پيش مىرود. بررسىهاى علمى چاپ شده اخير[7] نشان مىدهند كه نسبت به آغاز قرن بيستم ميليونها تن٫ يعنى اقلا بين يك چهارم تا يك سوم از آذرىهاى (توركهاى) ايران در ملت فارس استحاله يافته است. در حاليكه به طور روزافزون از درصد آذرى (تورك) ها در كل جمعيت كشور كاشته مىشود٫ پيوسته به درصد فارسها در اين كشور افزوده مىگردد. از اينرو براى روشنفكران و سياسيون دمكرات و چپ آذرى حل مسئله ملى در ايران بر حل ديگر مسائل مانند مشكل فوندامنتاليسم ارجحيت و فوريت تمام دارد. اين همان نتيجه ايست كه چپ كرد نيز به مشابه آن رسيده است.

 

٢٥- موجوديت و بقاى جمهورى نوپا٫ دمكرات و لائيك آذربايجان از سوى امپرياليسم توسعه طلب روسيه و اشغالگران شوونيست ارمنى مستظهر به دول اروپائى و ايران عملا به زير سوال كشيده شده است. اتحاد نظامى-امنيتى-سياسى امپرياليسم روسيه٫ شوونيسم فارس و ارمنستان توسعه طلب مستقيما كل موجوديت ملت آذرى در منطقه و سرزمين آذربايجان را هدف گرفته است. اين اتحاد ماجراجويانه علاوه بر آنكه كوچكترين تاثير مثبتى بر روند دمكراتيزاسيون٫ استقرار سياسى٫ برقرارى صلح٫ بسط لائيسيسم و كوتاه نمودن دست امپرياليسم از منطقه ندارد٫ عملا به گسترش و تعميق توتاليتاريسم٫ ميليتاريسم٫ كولونياليسم٫ هرج و مرج اجتماعى-سياسى٫ بنيادگرائى اسلامى و مسيحى و دست اندازى امپرياليسم روسيه و آمريكا به منطقه كمك نموده و بر ضد منافع مردم ايران و منطقه است. اين بلوك عميقا ارتجاعى كه گويا براى جلوگيرى از ورود امپرياليسم آمريكا به منطقه پىريزى شده است اما در عمل با گشايش پايگاههاى نظامى امپرياليسم روسيه در خاك ارمنستان٫ اشغال نظامى اراضى آذربايجان توسط اين دو كشور٫ با آغاز دور جديدى از مسابقه تسليحاتى و تا به دندان مسلح شدن دولت ايران نتيجه اى جز راندن هر چه بيشتر دولت نوپاى آذربايجان- در جستجوى متحد- به جانب همان امپرياليسم آمريكا و اسرائيل نداشته است٫ مىبايست از سوى نيروهاى دمكرات و مترقى افشاء و محكوم گردد. به نظر بخش بزرگى از سوسياليستهاى سنتى فارس كه به دفاع از اين اتحاد تمام ارتجاعى برخاسته است در راسشان حزب توده ايران كه صرفنظر از نظام حاكم بر روسيه داداى محبت تاريخى اى بسيار پايدار و عميقى نسبت به دولت اين كشور است گويا كوچكترين فرقى بين رژيم شوروى سوسياليستى سابق و امپرياليسم روسيه فعلى وجود ندارد.

 

 

مفاهيم اساسى٫ تصحيح ترمينولوژى و پيشنهاداتى به انديشمندان و سياسيون دمكرات فارس

 

به عقيده اينجانب سير تاريخى گروههاى مسلمان در خاورميانه از مرحله امت بودن به سوى ملت شدن (يعنى تضعيف بنيادگرايى)٫ بدست آوردن حقوق ملى ايشان در شكل آزاديهاى فردى- گروهى و تشكيل دولتهاى فدرال (يعنى تضعيف سيستمهاى متمركز ديكتا و توتاليتر منطقه) و در دراز مدت تصحيح مرزهاى تحميلى كنونى (يعنى قطع زمينه مداخلات دول بزرگ و جنگهاى ائتنيك) حركتى مترقى بوده٫ كوشش در راه تحقق مسالمت آميز اين خواسته ها از وظائف اساسى سوسياليستهاى منطقه مىباشد. در اين ميان نيروهاى سياسى دمكرات فارس نيز مىبايست از تمام امكانات براى تسريع روند تشكل ملى ملل ايران و در راس آنها خود فارسها استفاده كرده و روند گذار از مرحله امت به ملتها را خوشامد بگويند. بر اين نيروها فرض است كه از انديشه و وسوسه فارس سازى ملل غيرفارس ايران و سرزمين اين ملل پرهيز كرده٫ هدف خويش را تسريع روند تشكل ملى ملت فارس حول دو محور گروههايى كه زبان مادريشان فارسى است و سرزمين مسكون توسط اين گروهها يعنى فارسستان (پرشيا) قرار دهند. نيز در راستاى دمكراتيزاسيون ليتراتور سياسى فارس به انديشمندان و سياسيون فارس پيشنهاد مىشود كه:

 

١- در ناميدن ملل ايران حتى المقدور مىبايست از بكار بردن ترمينولوژى شوونيسم فارس٫ واژه هاى مبهم خلق٫ مليت٫ اقليت و واژه تحقيرآميز قوم پرهيز شود. مىبايست خلق را نه به معناى ملت بلكه تنها به معناى مردم٫ مليت را نه جاى ملت بلكه به معناى انتساب به يك ملت بكار برد. در ايران نه مليتهاى گوناگون بلكه ملتهاى گوناگون وجود دارند. اگر خلق را به معناى ملت بكار مىبريد در آن صورت با توجه به كثيرالمله بودن ايران مىبايست مثلا نام سازمان به فدائيان خلقهاى ايران تغيير داده شود. دوران قوم و طائفه هم مدتهاست كه در ايران سپرى شده است. واژه قوم مرحله اى بدوى و ابتدايى از رشد و تكامل گروههاى ملى ايران است. اين كلمه در مورد گروههاى تاريخى٫ دينى٫ ابتدايى و بدوى٫ اسطوره اى و افسانه اى ممكن است كه بكار برده شود نه در مورد گروهها و شرايط امروزى. نيز در درك حقوقى معاصر٫ فرق بسيارى بين حقوق يك قوم در كشور چند قومى و يك ملت در يك كشور چند مليتى وجود دارد. بجاى تعبير توهين آميز گروههاى قومى مىشود تركيب گروههاى ائتنيك را بكار برد. نيز از آنجائيكه هيچگونه آمار صحيح٫ رسمى و دقيقى در باره زبانهاى ملى ايران و تعداد متكلمين به آنها وجود ندارد٫ فعلا اقليت ويا اكثريت بودن هيچ گروه ملى مخصوصا آذرىها و فارسها مسجل نيست. بنابراين اطلاق صفت اقليت به گروههاى ملى ايران قبل از انجام سرشمارى در مورد زبان هاى ملى (زبانهاى مادرى و زبان دوم) صحيح نمىباشد.

 

٢- بهتر است كه واژه هاى ملت و ملى به معناى اصلى و ائتنيك آن بكار برده شوند. يعنى ملت بجاى مردم و ملى به معناى مردمى ويا غيروابسته بكار نرود. به عنوان مثال از آنجائيكه كشور ايران كثيرالمله است٫ بجاى تركيب نادرست ملت ايران مىبايست تركيب مردم ايران بكار برده شود. هنگامى كه سخن از ستم ملى در ايران٫ به معنى ستم وارد بر ملل غيرفارس ايران مىرود كلمه ملى به معناى درست ائتنيكى آن بكار رفته است. اما وقتى از رهبران ملى-مذهبى سخن مىگوئيم٫ واضح نيست كه اين رهبران نماينده كدام ملت ايران هستند٫ تركمنها٫ بلوچها٫ ويا فارسها؟ ويا در حقيقت فراملى هستند. كه در اين صورت نيز مىبايست مردمى-مذهبى٫ دمكرات-مذهبى٫ دمكرات-مسلمان ويا چيزى مشابه آن را بكار برد. هم چنين مىبايست از كاربرد تركيب غيرعلمى نژاد و يا تبار ايرانى كه هرگز وجود نداشته است و در هم آميختن دو مقوله متفاوت گروههاى نژادى با گروههاى زبانى پرهيز نمود و بجاى آن از تركيب گروههاى ايرانى زبان (ايرانيك) استفاده كرد.

 

٣- گروههاى ملى ايران بويژه فارسها و آذرىها را همانگونه كه تعبيرات كردى زبان و ارمنى زبان را بكار نمىبريم٫ به شكل ترك زبان و فارس زبان خطاب نكنيم. زيرا اينگونه خطاب هم تصور نادرست وجود يك ملت واحد در ايران٫ كه بخشهاى مختلف آن زبانهاى گوناگون را بكار مىبرند را ايجاد مىكند و هم روند گذار از امت و تشكل ملتها در اين دو گروه را دچار سكته مىكند. همچنين انديشه مستور در تركزبان ناميدن تركهاى ايران يكى انكار وجود گروه ملى مستقلى بنام خلق ترك در ايران٫ و ديگرى مدافعه از اين ادعاست كه اينان در اصل آريائيان و فارسهايى مىباشند كه تنها زبانشان آنهم در سده هاى اخير و جبرا به تركى تغيير يافته است. آشكار است كه اين چنين انديشه و ادعاهايى نژادپرستى و شوونيسم ناب و خالص است.

 

٤- از ملل ايران به شكل هموطنان ايرانى ياد نكنيم. ايران كشور تمام ايرانيان و نه وطن آنهاست. فرق كشور و وطن٫ فرق تابعيت و مليت را مخدوش نسازيم. به عنوان نمونه ايرانى تابعيت٫ كرد مليت٫ ايران كشور و كردستان وطن يك كرد مىباشد. بجاى هموطنان ايرانى كلمه بسيار دقيقتر شهروندان ايران مىتواند بكار برده شود.

 

٥- از بكار بردن واژگانى چون ملت فارس٫ خلق فارس نهراسيم. وجود ملتى بنام فارس را بپذيريم. نام ملى فارس را محدود به حيطه زبان فارسى و ادبيات فارسى نسازيم. از تاريخ ملت فارس٫ رقص فارسى٫ موسيقى فارسى٫ آشپزى فارسى٫ تاريخ دولتهاى فارس٫ سينماى فارس٫ فلسفه فارس٫ دمكراسى فارس٫ فوندامنتاليسم فارس٫ ديپلوماسى فارس و غ. سخن برانيم. فرق موجود بين ملت فارس و مردم ايران را فراموش ننمائيم. ملت فارس تنها يكى از اجزاء تشكيل دهنده مردم ايران است.

 

٦- شايسته است كه فارسها وطن خود فارسستان (پرشيا) را بشناسند. در ميان گروههاى اجتماعى فارس٫ مفهوم وطن فارسى (سرزمين پيوسته اى در شرق و مركز كشور كه اكثر ساكنان آنرا فارسها تشكيل مىدهند) نيز مانند مفهوم ملت فارس رشد نكرده و عقيم مانده است. در ايران همه از منطقه ملى آذرى (آذربايجان)٫ كرد (كردستان)٫ بلوچ (بلوچستان)٫ و غ. كمابيش تصوراتى دارند. اما منطقه ملى فارسها٫ يعنى فارسستان (پرشيا) كه يكى از دولتهاى تشكيل دهنده ايران فدرال خواهد بود٫ به علت نپرداختن روشنفكران و سياسيون فارس بدين مسئله و مشغول بودن ايشان با فارس سازى و فارس انگارى تمام ايران٫ تعريف نشده باقى مانده است. حال آنكه در صحبت از فدراليسم در ايران اين مسئله كه فارسها كجا قرار دارند ميبايست قبلا به طور واضح حل شده باشد. براى يك فارس ايرانى تابعيت٫ فارس مليت٫ ايران كشور و فارسستان وطن او شمرده مىشود. فارسستان (پرشيا) وطن ملت فارس و ايران كشور تمام ملل ايران است. ايران وطن ملت فارس و يا هيچ ملت ديگرى نيست.

 

٧- به ميراث و هويت ملى ملل ايران احترام گذارده آنها را از آن ملت فارس نشان ندهيم. به عنوان مثال بنام تاريخ دولتهاى فارس (پرشيا) دول توركى-آذرى حاكم بر ايران را (مانند سلجوقى٫ غزنوى٫ خوارزمشاهى٫ صفوى٫ افشار٫ قاجار و غ. )٫ بنام عشاير فارس (پرشين) عشاير آذرى را (مانند شاهسون٫ قشقايى٫ افشار٫ بيات٫ خلج٫ قزلباش و غ.)٫ بنام فرش فارسى (پرشين) قالى توركى -آذرى را (مانند تبريز٫ اردبيل٫ سنقر٫ هريس٫ سراب٫ قشقايى٫ افشار٫ خمسه٫ ساروق٫ قرائى و غ.)٫ بنام آشپزى فارسى (پرشين) آشپزى ملى توركى آذرى را (از قاب و قاشق و قابلمه و چاقو گرفته تا قرمه٫ قيمه٫ ششليك٫ بالقلاوا٫ پلو٫ چلو٫ دلمه و غ.)٫ در يك كلام بنام نقاشى و خطاطى و معمارى و فلسفه و تصوف فارس (پرشين) نقاشى و خطاطى و معمارى و فلسفه و تصوف توركى-آذرى را عرضه نكنيم. از سوى ديگر نيز صحيح تر خواهد بود كه بنام ايران فارسها٫ بجاى تاريخ ادبيات ايران تاريخ ادبيات فارسى را٫ بنام موسيقى ايران موسيقى فارسى را و غ. به افكار عمومى ايران و جهان تقديم نكنيم. مختصرا از خطاى بسيار خطرناك٫ تحريك آميز و استراتژيك بوجود آوردن عينيت و همسانى بين ايران و فارس بپرهيزيم. فارسها تنها يكى از ملل ساكن ايران كثيرالمله بوده و در اين كشور داراى اكثريت مطلق نيز همىباشند.

 

٩- تعداد زبانهاى ملى در ايران را دقيقا مشخص كنيم. از ناميدن آنها بويژه زبان سراسرى تركى آذرى به شكل گويش و لهجه محلى اكيدا خوددارى كنيم. در منابع تخصصى[8] به غير از لهجه ها٫ گويشها و شيوه هاى ليست حدود صد زبان كاملا متشخص رايج در ايران متعلق به اقلا شش خانواده زبانى مختلف (ايرانى=ايرانيك٫ توركى-توركيك٫ سامى٫ قفقازى٫ هندى و دراويد) آمده است. كه از ميان آنها تنها زبان توركى آذرى در سراسر ايران پراكنده شده٫ همراه با زبان فارسى و عربى در گذشته كاربرد دربارى٫ ادبى و مذهبى داشته (عربى زبان دينى اسلام٫ فارسى زبان مذهب شيعه و تركى آذرى زبان متون و آيين هاى دينى علوىها مىباشد) و در خارج از كشور نيز زبان دولتى بوده است. متكلمين به دو زبان آذرى و فارسى جمعا حدود هفتاد الى هشتاد در صد از مردم ايران را تشكيل مىدهند.

 

١٠- تعداد و مرزهاى مناطق ملى (ائتنيك) كشور را تعيين نمائيم. در ايران[9] يازده منطقه ملى يعنى سرزمين پيوسته اى كه اكثريت مطلق آن را متكلمين به يك زبان ملى تشكيل مىدهند وجود دارد: آذربايجان٫ كردستان٫ بلوچستان٫ عربستان٫ تركمنستان٫ فارسستان٫ لرستان٫ لارستان٫ گيلان٫ مازندران و لكستان. پنج تاى نخست توسط مرزهاى كشور به دو نيم شده و ادامه ارضى دول مستقل و همسايه كشوراند. نيز در ايران شش ناحيه ملى (ائتنيك) با تركيب جمعيتى مختلط به نامهاى شمال خراسان٫ سيستان٫ قاشقاى (اين سه در فارسستان)٫ خلجستان٫ تالشان (اين دو در آذربايجان) و گوران (در كردستان) وجود دارد.

 

١١- در ايران اقلا نه (٩) گروه اعتقادى بىدينان٫ و دينهاى اسلام٫ مسيحى٫ موسوى (كليمى)٫ زرتشتى٫ بهائى٫ صابئى٫ آنيميسم٫ يزيدى و از مذاهب اسلامى شيعى٫ علوى٫ سنى و اسماعيلى و غ. داراى پيروانى مىباشند. فرق ميان گروههاى اعتقادى و گروههاى ملى را مخدوش نسازيم. به عنوان مثال سال نو مسيحى را تنها به هموطنان ارمنى تبريك نگوئيم. ارمنى ها گروه دينى نبوده گروه ملى مىباشند. سال نو ميلادى مانند نوروز تنها داراى مضمون دينى نيست. سال نو ميلادى مبداء آغاز سال جديد در اكثر دولتهاى لائيك مانند آذربايجان و تركمنستان نيز مىباشد. اين تاريخ البته براى مسيحيان داراى مضمون دينى است. اما در اين صورت نيز از آنجائيكه بسيارى از ارمنيان آتئيست مىباشند٫ يا اين سال را در وجه مذهبى آن تنها به هموطنان مسيحى ويا مانند نوروز در وجه غيرمذهبى آن به تمام ملل ايران تبريك بگوئيم.

 

 

در رابطه با شوونيسم فارس پيشنهاد مىشود:

 

١- شايسته است كه نقش دول استعمارى غرب٫ محافل فراماسون٫ اليگارشى زرتشتى٫ شرقشناسائى اروپائى٫ ميسيونرهاى مسيحى٫ سران بهائى٫ شوونيسم ارمنى و صهيونيسم جهانى در بوجود آوردن و اعمال شوونيسم فارس و پان ايرانيسم در آغاز و در طول قرن بيستم تدقيق شده٫ مشابهات و رابطه شوونيسم فارس با شوونيسم عرب٫ ترك٫ پشتون٫ يهودى و ارمنى در كشورهاى همسايه (عراق٫ تركيه٫ افغانستان٫ اسرائيل٫ ارمنستان) مشخص گردد. زيرا ادراك خود اين حقيقت كه مبارزه بر عليه شوونيسم فارس علاوه بر آنكه مبارزه در راه حقوق بشر است٫ داراى مضمون ضداستعمارى نيز مىباشد راهگشاى بسيارى از معضلات سياسى ايران خواهد بود. نيز ضرورى است كه مفاهيم سياسى با دقت كافى بكار برده شوند و فرق بين ناسيوناليسم فارس (ناسيوناليسم ترك٫ ناسيوناليسم عرب٫ ناسيوناليسم آذرى و غ. ) ٫ شوونيسم فارس (شوونيسم ترك٫ شوونيسم عرب٫ شوونيسم ارمنى٫ شوونيسم كرد و غ. )٫ پان فارسيسم (پان ايرانيسم٫ پان توركيسم٫ پان عربيسم٫ پان آذريسم٫ پان كرديسم٫ و غ.) مخدوش نگردد.

 

٢- ضرورى است كه ابعاد مسئله ملى و مولفه هاى با جديت تمام بررسى و متدهاى اعمال سياست شوونيسم دولتى فارس با جزئيات آن آناليز و مكررا افشاء شده٫ لغوشان به طور صريح و مشخص٫ ماده به ماده و نه با كلى گوئى در پروگرامهاى سياسى تاكيد و تضمين گردد. آگاه ساختن مردم به حقوق ملى خويش و موانع اصلى در مقابل دمكراسى اساسىترين سرمايه گذارى در راه دمكراسى است.

 

٣- شايسته است با ديگر نيروهاى سياسى در مورد مسئله ملى و جزئيات سيستم فدرال براى ايران ارتباط و گردهماييهاى منظمى تشكيل شود و مسئله ملى به عنوان بخشى اساسى از حقوق بشر به يكى از چهار مولفه جامعه مدنى در ايران يعنى لائيسيسم٫ دمكراسى٫ فدراليسم و مدرنيسم ارتقاء داده شود. محال بودن وصول به دمكراسى و جامعه لائيك و يا مدنى در جهان اسلام و مخصوصا كشور چند ملتى ايران بدون حل مسئله ملى بايد هميشه مد نظر باشد.

 

٤- خود و افكار عمومى را براى گذار كشور به سيستم فدرال آماده نمائيم. مفيد خواهد بود كه اگر مسائل اصلى دوران گذار با گروههاى سياسى ملل ايران مشتركا حلاجى و تابوهاى موجود در مورد مسئله ملى آزادانه به بحث همگانى گذارده شوند. مثلا از آن جمله:

 

-          معيارها و مبناى تعيين حدود مناطق ملى (زبان مادرى-زبان دوم٫ اكثريت مطلق-اكثريت نسبى نفوس٫ اهالى شهرهاى بزرگ-اهالى روستاها٫ پيوستگى ارضى-جزائر زبانى٫ اصول تاريخى-اصول سياسى و غ.)٫

-          ارگانهاى دولتهاى ملى (حكومت٫ قانون اساسى٫ مجلس٫ پرچم٫ سرود ملى٫ نيروهاى نظامى-انتظامى و غ.)٫

-          رابطه دول ملى با بخشهاى برون مرزيشان و دولتهاى آنها٫ با گروههاى سياسى و ديگر دول خارجى٫

-          شناسائى حق و پيش بينى جدا شدن ملل به مثابه بخشى از حقوق بشر.

 

٥- براى هر كدام از ملل عمده ايران مانند آذرى٫ كرد٫ عرب٫ بلوچ٫ تركمن كه در مجاورت ايران داراى دولت مستقل (تركمنستان٫ آذربايجان و عراق) ويا محلى (بلوچستان پاكستان٫ كردستان عراق) مىباشند٫ مىبايد كميته و يا بخش جداگانه اى در تشكيلات ايجاد شود. اين كميته ها مىبايد با سازمانهاى سياسى ايرانى و غيرايرانى منسوب به ملل مذكور در تماس پيوسته باشند. در غير اين صورت جدا گشتن آكتيويستهاى سياسى اين ملتها و تشكل ايشان در تشكيلات ملت خود براى اعتلاء مبارزه دمكراسى در ايران اجتناب ناپذير بلكه ضرورى خواهد بود. تمام تشكيلات٫ احزاب٫ سازمانها و نيروهاى سياسى سراسرى ايرانى كه از ائتلاف و يا اتحاد گروههاى سياسى منسوب به ملل مختلف ساكن در كشور كثيرالمله ايران بوجود نيامده اند٫ حقوقا و اخلاقا تنها تشكل سياسى ملت فارس بشمار مىروند و نمىتوانند و نبايد به عنوان نماينده تمام مردم و ملل ايران عرضه و پذيرفته شوند. تشكيلات سياسى خود را بنام ملت خود فارس و نه با نام عمومى ايران بناميم. از تشكل هاى سراسرى بنام ايران٫ آن دسته كه تنها از منافع ملى فارسها دفاع مىكنند ناسيوناليست فارس و آنهائيكه موجوديت٫ زبان٫ فرهنگ٫ حقوق و منافع ملل غيرفارس ايران را نفى مىكنند شوونيست فارس مىباشند.

 

٦- ضرورى است كه لزوم پاسدارى از پلوراليسم زبانى به مثابه پيش شرط پلوراليسم سياسى و دمكراسى به افكار عمومى تبيين و رسمى شدن تمام زبانهاى ملى و اعلام زبان تركى آذرى به عنوان يكى از دو زبان دولتى ايران در راس پروگرامهاى سياسى قرار داده شود. فراموش نشود كه حتى در افغانستان طالبان دو زبان دولتى وجود دارد. همانگونه كه در تركيه همسايه به دلايل سياسى-تاريخى بسيار مسئله كرد مترادف با مسئله ملى و به طريق اولى مترادف با دمكراسى گشته است٫ در ايران نيز بدلايلى مشابه حل مسئله ملى و بطريق اولى دموكراسى بدون حل مسئله آذرى محال است. به بيانى ديگر حل مسئله آذرى به مثابه پيش شرط دمكراسى در ايران بيش از آنكه مسئله آذرىها باشد مسئله فارسهاست. بدين سبب تمام نيروهاى دمكرات ملل ايران اگر كه خواستار حل مسئله ملى در ايرانند٫ مىبايست بر حل مسئله آذرى متمركز شوند.

 

٧- نيروهاى سياسى سراسرى چپ مىبايست در قبول پلوراليسم زبانى ايران پيشگام باشند. مفيد است كه نشريات مستقلى در زبانهاى ملى عمده حاضر و يا در نشريات موجود به تناسب جمعيت گروههاى ملى زبان ايشان را نيز بكار برد. حتى با در نظر گرفتن تضعيف فوق العاده زبان و فرهنگهاى ملى در چهار نسل گذشته و خطر بسيار جدى نابودى قريب الوقوع آنها مىشود تبعيض معكوس روا داشته صفحاتى بيش از اين نسبت به اين زبانها اختصاص داد.

 

٨- به نقش و تاثير تجدد و اصلاحات فرهنگى و مدرنيسم در رفع عقب ماندگى مزمن ملت فارس و مردم ايران واقف شده به آن اهميت دهيم. خط تمام جوامع و كشورهاى مسلمان صاحب سيستمهاى لائيك٫ غير عربى است و از سوى ديگر خط رسمى همه جوامع و كشورهاى فوندامنتاليست اسلامى عربى است. فارسهاى چپ و دكرات مانند نيروهاى دمكرات و چپ دنياى توركى مىبايست در خط مقدم پروژه جايگزينى خط لاتين بجاى خط عربى٫ كه با تاسف امروزه حامل فرهنگ فوندامنتاليسم اسلامى است براى زبان فارسى باشند. در ميان تمام ملل مسلمان قفقاز٫ بالكان و آسياى ميانه سوسيال دمكراتها ويا كمونيستها پيشگام و مدافع ترك خط عربى بوده و هستند. نيروهاى چپ فارس ايرانى اهميت قبول خط لاتين در تاجيكستان و تاثيرات مثبت آن را بر آينده روند تجدد ملت فارس و سد نمودن راه بنيادگرائى اسلامى درك نكردند و ملت تاجيك نيز با حركتى واپسگرايانه الفباى عربى را قبول نمود. شايسته است با جريان آغاز شده لاتين سازى خط عربى فارسى (يورو فارسى) همگامى نموده٫ با روشنفكران و سياسيون تاجيك ارتباط برقرار كرده و در جهت تغيير خط تاجيكى به لاتين كوشش شود. صفحه اى ويا مقالاتى از نشريه نيز مىتواند به خط لاتين فارسى چاپ گردد.

 

٩- شايسته است روز ٢١ فوريه كه از سوى يونسكو "روز جهانى زبان مادرى" اعلان گرديده است به شكل فعال ارزيابى گردد و به روز فستيوال زبانهاى نلى كشور و اعتراض عليه ستم ملى و شوونيسم دولتهاى خاورميانه تبديل شود. مثلا همه ساله در اين روز مىتوان تظاهرات مسالمت آميزى را بر عليه شوونيسم دولتى فارس با شركت تمام نيروهاى دمكرات ايرانى و غيرايرانى در مقابل سفارتخانه هاى جمهورى اسلامى برگزار كرد.

 

داداش قاراقويونلو قيزيلباش- ٢٠٠١



[1] - در تقديم نخست اين نوشته به سال ٢٠٠١ چنين آمده است: به عنوان يك سوسياليست آذرى نكات و پيشنهاداتى چند را در رابطه مستقيم و يا غير مستقيم با ابعاد سياسى و فرهنگى دو مسئله ملى و مسئله آذرى در ايران مطرح مىكنم. بسيار خوشحال خواهم شد كه در صورتى كه مناسب دانستيد اين نوشته را در نشريه كار-جهت تبادل نظر و همچنين آشنا ساختن برخى از دوستان فارس با ديدگاههاى متفاوت بخشى از سوسياليستهاى آذرى نشر بنماييد.

[2] - دقت شود كه نام اين خانواده زبانى توركى (به انگليسى توركيك) و زبان رسمى دولت تركيه كه يكى از از زبانهاى متعلق به همين خانواده زبانى است تركى (به انگليسى توركيش) مىباشد. بنابراين در حاليكه تمام ملل متعلق به اين خانواده زبانى مانند آذرىها و تركمنها تورك (توركيك) شمرده مىشوند٫ مناسبتر خواهد بود كه تنها يكى از اين ملل كه اكثريت مردم تركيه را تشكيل مىدهد ترك (توركيش) ناميده شود. رابطه تركى (توركيك) و تركى (توركيش) رابطه كل با جزء بوده٫ تمييز اين دو مفهوم متفاوت در زبان فارسى به شكل توركى (براى كل) و تركى (براى جزء) از بروز بسيارى از سوء تفاهمات علمى و سياسى موجود مانند آنچه كه در آناليزم پان توركيسم روى مىدهد٫ خواهد كاست.

[3]- به روشى مشابه بين خانواده زبانهاى ايرانى (به انگليسى ايرانيك) و ملل ساكن ايران (به انگليسى ايرانين) مىبايست فرق گذارد.

[4] - مقاله در اوايل سال ٢٠٠١ نوشته شده است.

[5] - مقاله در اوايل سال ٢٠٠١ نوشته شده است.

[6] - گرچه مجتمع كشورهاى توركى (توركيك) تاكنون صرفا بر روى كاغذ موجود بوده و تشكيلاتى فرماليته مىباشد.

 

[7] - مثلا "كتاب دستى ملتهاى ايران"- رافائل بلاگا

[8] - همان كتاب.

[9] - همان كتاب.