جدایی علم از سیاست!

 

آیدین تبریزی،

 

اخیرا آقای دکتر فرهاد قابوسی مقاله ای با عنوان ملاحظا تی در زبان قدیم آذربایجان در سایت اخبار روز (1) منتشر کرده اند که به شکلی کاملا مستدل و علمی، اساس و بنیان فرضیه وجود زبان آذری به عنوان زبان ایرانی قدیم مردم آذربایجان را به چالش جدی گرفته اند و نشان داده اند که اعتبار منابع و فرضیاتی که این نظریه برپایه آن استوار بوده، مخدوش و تحریف شده و آلوده به اغراض شخصی و سیاسی بوده است. در اینجا من درصدد اظهار نظر در مورد این مقاله نیستم چرا که اولا سواد زبان شناسی و تاریخ شناسی کافی ندارم که بتوانم چیزی به مقاله وزین دکتر قابوسی بیافزایم و ثانیا در مقالات قبلی ام از جمله در مقاله آیا آذربایجانیان فارس زبان بوده اند؟ (2) به این مقوله از زاویه استدلالات عقلی (و نه مستندات تاریخی) پرداخته ام. بلکه همانگونه که در عنوان مقاله آورده ام هدفم بررسی زمینه های سیاسی کاری در مباحث علمی و خطرات آن است.

تقریبا همه واقعه تاریخی مشهور قرون وسطی و مخالفت کلیسا (که دین را سیاسی و علمی کرده بود) در کتمان کردن یافته علمی گالیله در گردش زمین به دور خورشید را شنیده اند و همان قضایا پس از رنسانس در اروپا ضرورت جدایی دین از سیاست را به صورتی انکار ناپذیر نشان داد. جامعه امروز ما نیز که در حال تجربه کردن وضعیت تقریبا مشابهی است، ضرورت اصل جدایی دین از سیاست را با تمام وجود حس می کند. اما نکته ای کمتر شناخته شده و مغفول مانده است ضرورت جدایی علم از سیاست و به اصطلاح دقیقتر ضرورت استقلال علم و رهایی آن از بندهای سیاسی است. شاید عده ای بپرسند که وقتی خود سیاست امروز شاخه ای از علم است این جدایی چه معنایی دارد؟!

اشکالی که در سیاسی شدن علم وجود دارد آن است که چون مبنای علوم بشری بر شک و تردید استوار است، وقتی عده ای مواضع سیاسی شان را برپایه فرضیه های غیر قطعی علمی بنا می کنند و در اینکار تا بدانجا پیش می روند که مرگ و زندگی سیاسی شان را به آن فرضیه ها وابسته می کنند، مجبور می شوند که برای حفظ هویت سیاسی خود و شعارهایشان، به جنگ طبیعت پویا و سیال علم بروند که طراوت و شادابی اش را از شک و تردید می گیرد. آنها مجبور به اعمال سانسور در برابر علم و تحقیق می شوند و به تحریف حقایق می پردازند. گاهی آنها خود به نادرستی عقیده شان پی می برند ولی چنان آینده سیاسی و آبروی شان را بر آن فرضیه استوار کرده اند که توان عقب نشینی ندارند. این مساله وقتی بغرنج تر می شود که آنها آن فرضیه علمی را، به عنوان توجیه کننده آرمانهای موجهشان قرار داده باشند و بیش از حد بر روی آن سرمایه گذاری کرده باشند. در این صورت حتی اگر حاضر به پذیرش واقعیت جدید علمی باشند، قادر به پذیرش عواقب آن نیستند!

یکی از نمونه های مهم این مساله در پیدایش و فروپاشی بلوک شرق بود. کمونیستها که با ایده موجه برقراری عدالت و رفع تبعیض در برابر سرمایه داری افسار گسیخته یک قرن پیش، تئوری علمی مارکس را چون راه نجاتی برای طبقه زحمتکشان سرلوحه مبارزات خود قرار دادند، دچار اشتباه بزرگی شدند و چنان آرمانهای موجه انسانی شان را با یک تئوری علمی عجین کردند که امکان نقد و تصحیح آن نظریه اولیه و رفع نواقص آن از بین رفت و چون سیاست داعیه دار علم شد و بر آن افسار زد، هم علم از شکوفایی باز ماند و هم سیستم سیاسی به بن بست رسید و از دورن متلاشی شد، اما اگر همان مارکسیستها آرمانهایشان را مستقل از تئوری های علمی به پیش می بردند و به علم اجازه پویایی و تکامل می دادند و مانع از نقد آن نمی شدند، به راحتی می توانستند به شکل امروزین سوسیالیسم و یا حتی مترقی تر از آن تکامل یابند و مانع فروپاشی سیستم سیاسی شان شوند که در آن صورت شاید امروز دیگر جهان تک قطبی نبود و همچنان تعادل در آن برقرار بود.

نمونه دیگری که متاسفانه در کشور ما رخ داد، ظهور فرضیه زبان آذری و ادعای آریایی نژاد بودن تمام ایرانیان بود. امروز بسیاری از سیاسیون مرکزگرا حفظ یکپارچگی کشور را چنان به تئوریهای آریاپرستی که مهمترین آنها همین فرضیه زبان آذری است، در آمیخته اند که هر گونه خللی در این نظریه را مساوی فروپاشی ایران می دانند! البته بدیهی است که اگر آنها همچنان روش موجود را ادامه دهند و نتوانند بین علم سیال و پویای تاریخ و زبانشناسی و سیاست تمیز قائل شوند و هر روز در نطقهای سیاسی شان دهها بار از عظمت آریاییان و کوروش کبیر! یاد کنند، و آذربایجانیان را جز با همان لفظ مجعول آذری نخوانند و با این عناد خود چنان خشم آذربایجانیان را برانگیزند که شعار اصلیشان هارای هارای من تورکم (یعنی بشنو، بشنو که من ترکم نه آذری!) شود، همان خواهد شد که همه را از آن می ترسانند. آنها چنان یک مساله علمی را ناموسی کرده اند که وقتی مقاله ای علمی و مستدل در رد این نظریه منتشر می شود، چنان برمی آشوبند و با دست پاچگی به تهیه یک پاسخ اقدام می کنند که هر اهل فکر و منطقی را به خود می خندانند.

نوشتاری با عنوان "زبان مـردم آتورپاتکان، زبان ایرانی بوده است " در سایت اخبار روز (3)   بلافاصله پس از انتشار مقاله دکتر قابوسی منتشر شد که بررسی ساختار نوشته جالب توجه است.

این مقاله اینچنین شروع می شود: "پروفسور اقرار علی‌اوف از دانشمندان برجسته تـاریخ‌شناسی و زبان‌شناسی جمهوری آذربایجان است که مرتبت و منزلت علمی والای وی به سبب تحقیقات گرانسنگ در گستره شوروی سابق و کشورهایی مانند ایـران و ترکیه، بر همگان روشن است. اقرار علی‌اوف، عضو هیات علمی آکادمی علوم جمهوری آذربایجان در باکوست. " گردآورندگان مقاله چنان به تجلیل از نویسنده مطلب می پردازند و تمام درجات بالای علمی را به ایشان اعطا می کند و او را شهره آفاق معرفی می کنند که هر خواننده ای را به حیرت وا می دارد که چرا چنین دانشمند مشهوری! را قبلا نمی شناخته است؟ این در واقع بخشی از آن ادبیات سیاسی و علم سیاسی شده مبتذلی در ایران است که با مدح وثنای موافقان و تحقیر و ترور شخصیت مخالفان، تئوری های علمی و سیاسی اش را اثبات می کند!

در ادامه نویسنده آورده است: "آن‌چه می‌خوانید فرازهایی است از کتاب تاریخ آتورپاتکان به ترجمه دکتر شادمان یوسف. " که هر خواننده ای را بی اختیار به یاد جمله مشهور "فرازهایی از وصیت نامه سیاسی عبادی رهبر کبیر انقلاب" می اندازد؟! در واقع ادبیات سیاسی تمام اقتدارگرایان و دیکتاتورها تشابه عجیبی به همدیگر دارد و تنها نامها و شخصیتهای خوب و بد جابجا می شود ولی ساختار کلی آنها هیچ تفاوتی با هم ندارد. در این نوشته که به وضوح با عجله و با دست پاچگی جمع آوری شده، هیچ ترتیب منطقی و استدلالی مشاهده نمی شود و تنها گزاره های خبری به صورت متوالی و بدون هیچ استدلالی پشت سر هم چیده شده اند. تنها دلیل محکمی که برای اثبات گزاره های خبری بیشماری که بی هیچ نظمی آورده شده اند همان مقام شامخ نویسنده اثر است که به ادعای نویسنده پروفسور شرق و غرب است! البته من هیچ کاری به مقام علمی آقای اقرار علی‌اوف ندارم بلکه سخن من این است که درجه اعتبار هر اثر علمی تنها بستگی به قدرت استدلال آن دارد و نه مقام نویسنده آن. همچنین نویسنده تلاش کرده نشان دهد که حتی خود آذربایجانی ها هم در جمهوری مستقل آذربایجان با این نظریه موافقند و تنها عده ای از " جاهلان و نژادگرایان" با آن مخالفند! در پاسخ باید گفت که چرا راه دوری می روید مگر مبتکر این ایده یک تبریزی به نام آقای کسروی نبود؟ اینکه یک فرضیه علمی در گذشته توسط خود آذربایجانیان ارائه شده چه چیزی را نشان می دهد؟ چرا امروز را نمی بینید که همین نظریه توسط خود آنها نفی می شود؟!

آقای قابوسی با یک متد علمی و استدلالی، ابتدا به برشمردن دانسته های موجود و میزان اعتبار هریک از آنها پرداخته و سپس تمام نتایج ممکنی را که می شود از این دانسته های اولیه استنتاج کرد برشمرده و نشان داده است که یک اشتباه و یا کم دقتی در ترجمه منابع موجود و یک فرض اشتباه در یکی دانستن زبان نوشتاری و زبان محاوره ای در آذربایجان قدیم، باعث یک نتیجه گیری غلط شده است. چون وقتی که حتی امروز در قرن 21 ام در ادارات آذربایجان ایران، زبان نوشتاری فارسی متداول است، اصلا تعجب آور نیست که در هزار سال قبل هم چنین بوده باشد! بلکه کاملا با عقل نیز سازگار است. یعنی تمام منابعی که برای استدلال در فرضیه زبان آذری بکار رفته دوپهلو و غیر دقیق است و معقولتر آن است که اشاره آن نوشته ها را به زبان نوشتاری و یا زبان ارتباطی بین تجار و دیوانیان آذربایجانی و ارمنی بدانیم که این مساله را هنینگ و مارکوارت نیز تایید کرده اند ولی شاگردان ایرانی آنها مثل آقای یارشاطر عمدا نظرات استادشان را کتمان کرده اند!

فرضیه زبان آذری یک فرضیه علمی است که متاسفانه توسط عده ای شدیدا سیاسی شده و تشکیک و تردید در آن مساوی قوم پرستی و پان ترکیسم تبلیغ شده است. در واقع عده ای این فرضیه را دلیلی برای توجیه آرمان موجهشان که تلاش برای حفظ یکپارچگی ایران است، قرار داده اند و در این راه تا بدانجا پیش رفته اند که لفظ "آذری" که اشاره به این فرضیه است به یک اصل خلل ناپذیر در ادبیات سیاسی شان تبدیل شده و هرگونه عقب نشینی از آن را مساوی فروپاشی ایران می دانند؟! اما حقیقت آن است که این شیوه برخورد کار را خراب تر می کند، چون بالاخره نمی توان جلوی نظریه های جدید علمی را گرفت و ایجاد این درجه از حساسیت، بیشتر به ضرر تمامیت ارضی ایران است و نه به نفع آن.  پس از مقاله وزین آقای دکتر قابوسی، ما چشم انتظار خواندن مقالات علمی و مستند دیگر اندشمندان این حوزه هستیم تا بالاخره تکلیف این تئوری مشخص شود. اگر دیگران پاسخی علمی و منطقی در رد تشکیک های اساسی ارائه شده توسط آقای قابوسی را دارند ارائه کنند و اگر ندارند یک بار برای همیشه با پذیرش نادقیق و غیر قابل اثبات بودن این فرضیه، این ابزار علمی سیاسی شده را از دست فرصت طلبان و مخالفان حقوق بشری آذربایجانیان، خارج کنند.

فرضیه نژاد آریایی نیز (که دیگر در دنیا مطرود شده و طرفداران جدی ندارد) یکی دیگر از مسائلی است که متاسفانه هنوز در ایران به عنوان یک اصل تشکیک ناپذیر و مسلم در تمام خطابه های سیاسی به صورت روزمره تکرار می شود. در اینجا می خواهم ظهور ایده نژاد آریایی را به نقل از ویکی پدیا (4) عینا ترجمه و نقل کنم: نژاد آریایی یک مفهوم در فرهنگ اروپایی است که در دوره اواخر قرن 19 و اوایل قرن بیستم دارای نفوذ و قدرت بود. این مفهوم از این ایده سرچشمه گرفته بود که تمام کسانی که زبان مادریشان به گروه زبانهای هند و اروپایی تعلق دارد و نسلهای آنها تا به امروز، یک نژاد مجزا را تشکیل می دهند. در شناخته شده ترین تجسم خارجی آن یعنی دوره نازیسم، چنین استدلال می شد که آریاییان امروزی با "مردمان شمالی" یکی هستند. گاهی از اعتقاد به برتری نژاد آریایی با عنوان "آریانیسم" یاد می شود. ویکی پدیا (5) در تعریف اصطلاح "مردمان شمالی" چنین می نویسد: تئوری "مردمان شمالی" یک تئوری برتری نژادی بود که در دوره اواخر قرن 19 و اوایل قرن بیستم رواج داشت که ادعا می کرد که مردمان اروپای شمالی بویژه اسکاندیناوی و آلمان یک نژاد برتر را تشکیل می دهند چون که تصور می شد، آنها استعدادی ذاتی و مادرزاد برای رهبری دارند.

اما نکته جالب اینجاست که در نقشه هایی که در آن دوران برای سرزمینهای محل سکونت آریاییان ترسیم می شد، آذربایجان ایران به طور مشخصی از نقشه ایران حذف می شد (6). چون ریشه غیر آریایی مردم ترک آذربایجان واضحتر از آن بود که نادیده گرفته شود. اما در ایران آن روز که ترکهای آذربایجانی بالاترین مناسب حکومتی و روشنفکری را دارا بودند، حاضر نبودند که این تبعیض! را بپذیرند و کسانی چون کسروی دست به کار شدند تا تئوری جدیدی اختراع کنند تا آنها را نیز به جمع نژاد برتر آریاییان وارد کند! در واقع این تصادفی نیست که اکثریت مدعیان اولیه این تئوری خود آذربایجانیان بودند چون آنها این تاریخ سازی و سند سازی را خدمت به ملت خود می دانستند! در واقع این تئوری خود از یک ناسیونالیسم کور در ذهن آذربایجانیانی چون کسروی سرچشمه گرفت که بدلیل دوست داشتن آذربایجان به دنبال وارد کردن آن به نقشه نژاد برتر آریایی بودند و باید اعتراف کنم که ما در ایران پیشتر از آنکه با "شوونیسم فارس" طرف بوده باشیم با "شوونیسم ترکهای ضد ترک" طرف بودیم! و هنوز هم هستند کسانی که خود آذربایجانی اند اما مخالف هویت ترکی آذربایجان و مدافع تئوری آریایی نژاد بودن آذربایجانیان هستند. اما امروز که آذربایجانیان به عنوان بانیان فرضیه زبان آذری خود به نادرستی این نظریه و صدماتی که از این طریق به زبان و فرهنگ آذربایجانی وارد شده پی برده اند، این بار فرصت طلبان تمامیت خواه فارس، داعیه دار این تئوری شده اند تا همچنان این ملت را به سمت آسیمیلاسیون و نابودی ببرند.

البته شاید نتوان بر کسروی و همفکرانش زیاد خرده گرفت چرا که آنها با موج قدرتمند نژاد پرستی که از اروپای صنعتی و مدرن شروع شده بود و به طبع همه روشنفکران غرب گرا را تحت تاثیر قرار داده بود مواجه بودند و وقتی مرض نژاد پرستی اروپاییان اهل فلسفه و منطق را مبتلا کرده بود، دیگر از منورالفکران ما چه انتظاری می شد داشت؟! اما امروز که همه دنیا پس از پشت سر گذاشتن دو جنگ جهانی و با مشاهده فجایعی که این بیماری فکری می تواند ببار آورد، یکپارچه به مبارزه با این ویروس برخواسته است و قوانین ضد نژاد پرستی در تمام کشورهای اروپایی وجود دارد و در اعلامیه جهانی حقوق بشر صراحتا بر آن تاکید شده است، این به اصطلاح روشنفکران ما چرا همچنان نظاره گر تبلیغ هر روزه عظمت تمدن آریایی و ادبیات سخیف مدح و ثنای شاهان آریایی در جهت تداوم بیماری نژادپرستی در جامعه ما هستند و دم بر نمی آورند؟ آیا ما باید همانند تجربه دین سیاسی، تمام تجربیات دیگران را خود دوباره تجربه کنیم؟ اگر ضرورت جدایی دین از سیاست را قبل از انقلاب 57 ندیدیم و به این روز افتادیم، مطمئن باشید که اگر ضرورت حذف تئوری های تاریخی و نژاد پرستی را از سیاست درک نکنیم به همان روز گرفتار خواهیم شد که یوگوسلاوی سابق گرفتار شد.

 

1. http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9918

2. http://asre-nou.net/1385/tir/14/m-tabrizi.html

3. http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=9952

4. http://en.wikipedia.org/wiki/Aryan_race

5. http://en.wikipedia.org/wiki/Nordic_theory

6. http://en.wikipedia.org/wiki/Image:Meyers_1890_ethnographic_detail.jpg