س. حانملوی

جنبش سبز و شمشیر داموکلس «پان ترکیسم»!

سخنی با کوشندگان جنبش سبز به بهانه ی مقاله ی بامداد ایرانی*

بخش اول

 

" ... بر دست و پایش غل و زنجیر زدند...

از گیس هایش گرفته آنرا بر روی زمین کشیدند...

و تنش را تکه پاره کردند...»

ناظم حکمت

 

جنبش سبز با رهبران فعلی اش حالا حالا ها کار دارد تا ناف خود را کاملاً از «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد» ببرد. پس هنوز زمان تقسیم غنایم!! نرسیده است که شما از حالا سهم شیر را برای خودتان می خواهید. دورانی که مرکز ( بخوان تهران) برای آذربایجان (و ملیت های غیر فارس) تعیین تکلیف می کرد، در حال به سر آمدن است. مدرن بودن، تهمت زدن و کف بر دهان آوردن نیست. اگر واقعاً مدرن و دمکرات هستید، پس تکثر را نه در حرف، بلکه در عمل بپذیرید.

وقتی که به وضعیت امروزی آذربایجان می اندیشم یاد مرثیه ای از شاعر بزرگ ترک ناظم حکمت می افتم که سالها فبل آنرا سروده است: " بر دست و پایش غل و زنجیر زدند... از گیس هایش گرفته آنرا بر روی زمین کشیدند... و تنش را تکه پاره کردند...» در هفتاد سال اخیر در چهارچوب کشور ایران نیز با آذربایجان همان رفته است.  بعد از اینهمه سرکوب سیستماتیک سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و جغرافیائی، آذربایجان «اگر هم بخواهد»، کی می تواند برای ایران بپا خیزد؟...

 

اخیراً مقاله ای را تحت عنوان «معمای گسست تبریز از جنبش سبز» که توسط آقای ( یا خانم؟) بامداد ایرانی (امان از دست این اسامی مستعار) قلمی شده بود، در سایت اخبار روز خواندم. مقاله که گویا در جواب مطلبی از آقای آراز افشار نوشته شده بود، با لحن گزنده، عصبی، کینه توزانه و تحقیر آمیزش نسبت به آذربایجانیها و مردم تبریز، باعث حیرت و رنجش شدید دمکراتهای آذربایجانی و بخصوص تبریزی شده و به نوبه ی خود به نگرانی ها و عدم اعتماد موجود بین جنبش ملی- دمکراتیک آذربایجان و جنبش سبز دامن زد. نویسنده ی ناشناس (؟) که خود گویا از کنشگران جنبش سبز می باشد، مطلب آقای آفشار را بهانه ای برای تسویه حساب با فعالین ملی- مدنی آذربایجان کرده و بدون ارائه ی هیچگونه دلیلی، ادعاهای رنگارنگی را مطرح کرده است که به سادگی نمی توان از کنار آنها گذشت. چون آقای ایرانی در حاشیه ی تسویه ی حساب با جنبش ملی – دمکراتیک آذربایجان از نیش زدن به نیروهای سیاسی دیگر از جمله چپ های سنتی - که خود از درک مسائل آذربایجان عاجز بوده و با آن مشکل دارند- نیز غافل نبوده است، من در اینجا فقط به نکات کلیدی نوشته ی او خواهم پرداخت. البته قصد من از نوشتن این مطلب بیشتر روشن کردن نکات افتراق و اشتراک ما بین جنبش ملی آذربایجان و جنبش سبز می باشد. چرا که تا این نکات بدرستی روشن نشوند، امکان نزدیکی و عمل مشترک ما بین این نیروها به سختی میسر خواهد شد. امید آن دارم که نوشته ی من نیز به حل معمای سکوت فعالین سیاسی آذربایجان ( به ادعای آقایان!) کمک کوچکی به نماید. چرا که سردرگمی نیروهای مرگز گرا در رابطه با مسائل آذربایجان نشانه ای از بی خبری این نیروها از روند حوادث در این منطقه می باشد.

به علت طولانی بودن نوشته آنرا به سه قسمت تقسیم کرده ام، که بصورت مسلسل به نشر آن اقدام خواهم کرد.  

قبل از وارد شدن به اصل مطلب باید متذکر بشوم که بر خلاف ادعاها، تهمت ها و کنایه های آقای ایرانی، فعالین ملی آذربایجان که خود در نبردی بی امان با دیکتاتوری اسلامی حاکم بر ایران درگیر هستند، مبارزه ی کنشگران جنبش سبز را (که بخش بزرگی از آنها اصلیت آذربایجانی دارند) با تحسین دنبال کرده و در هر فرصتی هرگونه سرکوب، شکنجه و زندان علیه این افراد را به شدت محکوم کرده و با خانواده های قربانیان رژیم ابراز همبستگی نموده اند.

 

آقای ایرانی در نوشته شان دلایل گست تبریز ( بخوان آذربایجان) از جنبش سبز را اینگوه ذکر می کند:

1- تبریز (آذربایجان) از فعالیت های مدنی دور افتاده است. این شهر در این رابطه از شهرهائی همچون تهران، اصفهان و شیراز 20 سال عقب مانده است.

2- شالوده ها و مولفه های یک جنبش سبز در شهر تبریز شکل نگرفته است.

3- تبریز (آذربایجان) در رهائی از واپسگرائی مذهبی و مدرن سازی جامعه عقب مانده است.

4- بسیاری از تکنوکرات های آذربایجانی به سبب فشارهای طاقت فرسای حکومت بر زندگی خصوصی آن ها به تهران مهاجرت کرده اند.

5- تبریز در حال آموختن از تجربه ی تهران، اصفهان و شیراز می باشد.

6- آذربایجان دیگر از نظر سیاسی موفعیت دوران انقلاب مشروطیت و حتی انقلاب بهمن را ندارد.

7- آفتی به نام «فعالیت های پان ترکیستی» مانع پیوستن تبریزیها به جنبش سبز است.

8- رژیم برای شکست جنبش سبز، «پان ترکیست» های تبریزی را تقویت می کند تا صدای کوشندگان «شریفی» که در آذربایجان دلشان همراه با جنبش سبز است، شنیده نشود.

 

آقای بامداد ایرانی هر چند در نوشته شان انگشت روی بعضی نکات درست گذاشته اند، ولی نتایجی که از آن می گیرند- همانند تهمت همکاری فعالین ملی آذربایجانی با رژیم برای شکست جنبش سبز!!- به راستی حیرت آور است.

 

نویسنده به درستی به سطح بالای فعالیت های مدنی در تهران اشاره کرده و آنرا یکی از دلایل گسترش جنبش سبز در این شهر می داند. هر چند که تهران با جنوب شهرش و با جمعیت میلیونی حاشیه نشین اش و بیکاران و عناصر بی طبقه اش کمتر شباهتی با چهره ی فریبائی و رویائی که آقای ایرانی از این شهر ترسیم کرده اند، دارد، ولی من دلایل ایشان را در کل می پذیرم. فقط همینجا باید اشاره بکنم که چون یک پنجم جمعیت و امکانات کشور در تهران متمرکز شده است، تمرکز فعالیت های مدنی در این شهر نیز نمی تواند چندان تعجب آور باشد. فقط منِ آذربایجانی نمی توانم با ذوق زدگی آقای ایرانی در رابطه با تهران شریک بشوم. چرا که اگر امروزه در جیرفت و آذرشهر از فعالیت های مدنی چندان خبری نیست، دلیل اصلی اش همین تمرکز امکانات در تهران است. تاوان این رشد ناموزون را نه فقط نسل فعلی، بلکه نسل های بعدی نیز به نحوی از انحا خواهند پرداخت.

بدین ترتیب تا اینجای مطلب من اختلافی با آقای ایرانی ندارم. ولی وقتی نویسنده (که خود را خبره ی مسائل آذربایجان جا می زند) سطح فعالیت های مدنی شهر تبریز را با شهرهای اصفهان و شیراز مقایسه کرده و به تبریز نمره ی ردی می دهد، با عرض معذرت از خوانندگان و خود آقای ایرانی باید بگویم که حرفهایش بی مایه و بی پایه هستند. همینطور مقایسه ی شهر تبریز با شهر محافظه کاری مثل مشهد نیز از بیخ و بن غلط است ( چون در ایران پژوهشهای اجتماعی قبل اعتمادی وجود ندارد، اظهار نظر این چنانی حتی در مورد شهر مشهد نیز جای سئوال دارد).

 

آقای ایرانی دانسته و ندانسته تلاش سبزهای شهرهای اصفهان و شیراز را نتیجه ی فعالیت های مدنی قلمداد می کند. در حالیکه هر کسی که از وضعیت این دوشهر اطلاعات مختصری داشته باشد، می داند که روحانیت طرفدار جنبش سبز در این شهر ها یعنی آیت الله ها طاهری ( اصفهان) و دست غیب ( شیراز) در بسیج مردم این شهرها به نفع جنبش سبز نقش اساسی داشته اند. در حالیکه اگر آیت الله زنجانی را استثا بکنیم (او هم تا آنجائی که صاحب این قلم خبر دارد، ساکن آذربایجان نیست) روحانی صاحب نفوذی که طرفدار جنبش سبز باشد، در آذربایجان وجود ندارد. اگر از امام جمعه ی تبریز آیت الله مجتهد شبستری- که نقش چماق رژیم را در تبریز و آذربایجان بازی می کند- بگذریم، اصولاً سالهاست که در آذربایجان روحانی صاحب نام و نفوذی چه دولتی و چه مخالف آن وجود ندارد. کسانی مانند آیت الله اردبیلی و دادستان سابق موسوی تبریزی – که اکنون در صف اصلاح طلبان سینه می زنند- بخاطر شرکت در سرکوبهای سابق، در سرتاسر آذربایجان بکلی منفور هستند. چماق بدست سابق هادی غفاری که در انتخابات اخیر مجلس، کاندیدای اصلاح طلبان از تبریز بود!! (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)، حتی از کاندیداهای اصول گرایان نیز رای کمتری آورد. در حالیکه تعداد آرای اصولگرایان انتخاب شده نیز بخاطر شرکت کمتر از سی درصد واجدین شرائط در انتخابات در سطح بسیار نازلی قرار داشت. اساساً بعد از سرکوب خونین جنبش طرفداران آیت الله شریعتمداری در آذربایجان، سکولاریزه شدن جامعه ی آذربایجان شدت پیدا کرده، بخش مدرن آن به حرکت ملی- مدنی آذربایجان پیوسته و بخش سنتی آن نیز با کنار کشیدن از هر گونه فعالیت سیاسی و دوری گزیدن از روحانیان طرفدار رژیم، راه خود را می رود. بدین ترتیب بر خلاف نظریات آقای ایرانی مردم آذربایجان و تبریز سکولارترین بخش های اپوزیسون کشور را تشکیل می دهند. بر خلاف شهرهای استانهای فارس نشین، روحانیت در آذربایجان نقش سیاسی خود را برای همیشه از دست داده و بعد از سرکوب جنبش فوق الذکر بخش کوچکی از آن به حرکت ملی- دمکراتیک آذربایجان پیوسته و بخش اعظم آن به امور شرعیه و پول در آوردن مشغول می باشد. دلیل این ادعاها اسنادی همچون «آذربایجان سخن می گوید»، «مطالبات حرکت مدنی آذربایجان»، « نامه ی سرگشاده ی جمعی از روزنامه نگاران، نویسندگان، روشتفکران و ... به خاتمی»، « نامه ی سرگشاده به سید محمد خاتمی... با صدها امضا»، « بیانیه ی جمعی از تشکلهای دانشجوئی در آذربایجان» و « بیانیه ی شورای هماهنگی فعالان ملی آذربایجان» می باشد که علیرغم خطرات بسیار برای تهیه کنندگان و امضا کنندگان آنها همانند مشتی نمونه ی خروار در فواصل معینی در داخل کشور منتشر شده اند. در خارج از کشور نیز قطع نامه ی همایش بزرگ آذربایجانیها که اخیراً با شرکت بیش از 200 نفر از فعالین ملی- مدنی آذربایجانی در شهر بروکسل تشکیل یافت، دلیل روشن دیگری بر این مدعاست. در این همایش نیز فعالین ملی- مدنی آذربایجانی و ترکهای خراسان و قشقائی که به احزاب و جریانهای مختلفی وابسته هستند، در عین پای فشردن بر حق آذربایجانیها برای تعیین سرنوشت خود، خواهان مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی – که آنرا سمبل شوونیزم مسلط در ایران می دانند- ، ایجاد سیستمی سکولار، تامین برابری حقوق زنان با مردان، آزادی بدون قید و شرط دين، وجدان، مطبوعات، سنديكاها، احزاب سياسی، لباس و طرز زندگی و همچنین ممنوعیت مجازات اعدام شدند.   

از نقش معمم های طرفدارن جنبش سبز که بگذریم، مکلاهای طرفدار این جنبش نیز در آذربایجان نفوذی ندارند. صرف آذربایجانی بودن آقای موسوی دلیل محبوبیت او در آذربایجان نیست. آقای موسوی می تواند در منطقه ی زادگاهش خامنه و شبستر محبوب باشد، ولی به جرئت می توان گفت که در انتخابات اخیر رغبت به آقای کروبی - بخاطر نظریات تا حدودی روشنش نسبت به حقوق ملت های ساکن ایران- در میان بخشهائی از مردم آذربایجان بیشتر از موسوی بود.

آقای ایرانی از بی اعتنائی مردم آذربایجان به اعلامیه های آقای حسن شریعتمداری (پسر آیت الله شریعتمداری) ناله می کند. ولی به نظر من از اینکه مردم آذربایجان و تبریز- انگار که سربازانی باشند- با یک سوت آقای حسن شریعتمداری به خط نشدند، را باید به فال نیک گرفت. و بر خلاف آقای ایرانی باید آنرا به حساب برخورد عقلانی و عقل پرسشگر مردم آذربایجان ( حداقل بخش پیشرو آن) گذاشت. اصولاً آن دوران که مردم آذربایجان با فتوا و اعلامیه ی معم و مکلائی به خیابانها می ریختند، چندی است که سپری شده است.

آقای ایرانی! امروزه در شهرهای بزرگ آذربایجان ( حتی بعضی شهرهای کوچک و قصبه ها) دهها و صد ها نفر فعال ملی- مدنی زندان رفته و شکنجه شده که مورد وثوق جوانان هستند، وجود دارند. مردم آذربایجان خط این افراد را بیشتر از هر آخوند و یا خارج نشینی مثل آقای شریعتمداری می خوانند.

هنگامی که به گواهی اعلامیه های کمیته ی دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان در ایران (آسمک) و انجمن دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان در ایران (آداپ) همه روزه چندین نفر در شهرها، قصبات و حتی روستاهای آذربایجان دستگیر، شکنجه و زندانی می شوند، آقای ایرانی بدون احساس کوچکترین مسئولیتی با زبان بی زبانی فعالین ملی- مدنی آذربایجانی را به همکاری با رژیم جمهوری اسلامی متهم می کند. آیا آقای ایرانی خبر دارند که رژیم برای محدود کردن دایره ی نفوذ این فعالین، عده ای از آنها را به تهران تبعید کرده و ورود آنها را به خاکهای آذربایجان ممنوع اعلام کرده است؟ البته ممنوع الورود بودن بعضی از فعالین مدنی آذربایجانی به خاکهای آبا و اجدادیشان، سنتی طولانی دارد و در این زمینه نیز رژیم جمهوری اسلامی نخواسته است از رژیم پهلوی های پدر و پسر عقب بماند.

آقای ایرانی در مقایسه ی شهر تبریز با شهرهای اصفهان و شیراز، فاکتور وابستگی ملی ( برای شما قومی) را عامداً نادیده می گیرد. هنگامیکه اکثریت اهالی شهر تبریز ترک آذربایجانی هستند، اکثریت مردم شیراز و اصفهان دارای ملیت فارس می باشند. لذا وقتی از فعالیت های مدنی اهالی این شهرها سخن می گوئیم باید به این تفاوتها نیز توجه داشته باشیم. آقای ایرانی می نویسد که: «تبریز در بخش هایی مانند فعالیت های ورزشی یا گروه های کوه نوردی و گردشگری فعال است، اما در زمینه سازمان هایی که در حوزه حقوق زنان، حقوق بشر، مطالعات فرهنگی و میراث فرهنگی و به ویژه پژوهش های تاریخی و بازشناسی تاریخ بسیار ضعیف است.»

در رابطه با فعالیت های مربوط به حقوق زنان تا آنجائیکه صاحب این قلم خبر دارد، بعد از تهران فعالین زن آذربایجانی و بخصوص تبریزی در کمپین یک میلیون امضا نسبت به دیگر شهر های ایران فعال تر بودند. منتهی چون در این رابطه آمارهای قابل اعتمادی وجود ندارند و با توجه به این که نمی دانم حرفهای آقای ایرانی نیز در رابطه با فعالیت های حقوق زنان در اصفهان و شیراز چقدر مستند هستند، وارد این بحث نمی شوم. فقط قید این نکته لازم است که  این ضعف، اساساً مشکل جامعه ی مرد سالار ایرانی است. در خود تهران نیز با جمعیت پانزده میلیونی اش که قاعدتاً نصف آنها را زنان تشکیل می دهند، فعالیت های مربوط به زنان قطره ای در مقابل اقیانوس هستند.

در رابطه با «پژوهش های تاریخی و بازشناسی تاریخ» هم هر کسی که نداند افرادی مثل آقای ایرانی بخوبی می دانند که از زمان شاه این بخش از فعالیت ها در آذربایجان جزو خطوط قرمزی هستند که گذشتن از آن فوراً جنبه ی امنیتی بخود پیدا می کند. آقای ایرانی بخوبی می دانند که «پژوهشهای تاریخی و باز شناسی تاریخ» در آذربایجان اگر از منظر ««اندیشه ها و باورهای آریائی ایرانی» باشد نه تنها وقفه ای در این زمینه بوجود نیامده، بلکه حتی بعد از سر کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی شاهد «رنسانس» این فعالیت ها نیز بوده ایم. لذا در این رابطه برای فعالین آذربایجانی کار زیادی برای انجام دادن نمانده است!! ولی وقتی  جوانان آذربایجانی با شک و تردید به تاریخ «رسمی» (تعجب نکنید، در کنار زبان رسمی کشور که «طبیعتاً» فارسی می باشد، تاریخ رسمی نیز داریم ) نگاه کرده و با امکانات محدودشان به دنبال پژوهش تاریخ رسمی ملت آذربایجان می روند ( این نوع تاریخ را شما تاریخ «نمادهای اسطوره ای ترکان صحرا نشین» می نامبد!!)، آن موقع مسئله جنبه ی امنیتی پیدا می کند. ضمناً هنگامی که آثار باستانی معدود شهر تبریز همانند ارک علی شاه و مسجد کبود با سیاستهای کاملاً برنامه ریزی شده کم کم نابود می شوند، هنگامی که تنها تالار تاریخی تئاتر شهر به بهانه ی ایجاد مصلی ویران می شود و هنگامی که آثار تاریخی موزه ی آذربایجان به تهران منتقل می شوند ( رجوع کنید به مصاحبه ی سکه شناس آذربایجانی استاد سید جمال ترابی طباطبائی با مجله ی آذر- تورک شماره ی 9) صحبت از پژوهش های تاریخی بیشتر شبیه شوخی و مزاح است.

وقتی صحبت از فعالیت های مربوط به حقوق بشر می شود، می توان پرسید که مردم اصفهان و شیراز کدامین فعالیت حقوق بشری را کرده اند ( چشم آدم بخیل کور) تا تبریزی ها نیز از آنها بیاموزند؟ فعالیت برای حقوق بشر در هر نقطه ی ایران که باشد باعث خوشحالی همه ی عاشقان عدالت و آزادی است. پس فعالیت اصفهانیها و شیرازیها در عرصه ی حقوق بشر نیز بیشتر از هر کسی می تواند به نفع تبریزیها باشد. فقط به شرطی که مثل دیگر عرصه ها اینجا نیز حقوق بشر درجه بندی نشود. می توان از آقای ایرانی پرسید که آیا دفاع از حقوق زندانیان سیاسی آذربایجان، دفاع از حقوق بشر نیست؟ فعالین کمیته ی دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان در ایران (آسمک) نزدیک یک دهه است علیرغم دستگیری ها، شکنجه  و تضییقات گزمه های رژیم، قهرمانانه در داخل کشور از حقوق زندانیان سیاسی آذربایجان دفاع می کنند. فعالین منسوب به «آداپ» ( انجمن دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان در ایران) هم در داخل و هم در خارج از کشور در دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان کاری کرده اند کارستان. آیا این گونه فعالیت ها در آمارهای ادعائی آقای ایرانی و دوستانش جائی دارند؟

آقای ایرانی عمداً چشم بر فعالیت های وسیع مردم آذربایجان در زمینه ی موسیقی، رقص آذربایجانی، آموزش زبان مادری (نه زبان فارسی) به بزرگسالان و جوانان، گروههای تئاتر، چندین انجمن ادبی نویسندگان و شاعران آذربایجانی، صندوقهای قرض الحسنه ی زنان محلات تبریز (با صندوقهای قرض الحسنه ی وابسته به رژیم اشتباه نشود) جمعیت مبارزه با تکدی و همیاری اجتماعی بازاریان تبریز ( که تبریزی ها به حق به آن افتخار می کنند) می بندد. چرا که بیشتر این فعالیت ها نه در راستای اهداف ادعائی آقای ایرانی بلکه برای احیا و حفظ هویت ملی آذربایجانیها هستند.

ضمناً برای فعالیت های مدنی مگر وجود روزنه ی هر چند کوچکی لازم نیست؟ شما که خود را خبره ی مسائل آذربایجان می دانید (که نیستید)، چرا شرائط امنیتی را در آذربایجان با شهرهائی مثل شیراز و اصفهان یکی می گیرید؟ یک نفر خبره ی مسائل آذربایجان باید بداند که رژیم اینگونه فعالیت ها را در تهران، اصفهان و شیراز تا حدودی تحمل می کند، ولی نوبت آذربایجان که می رسد، از چنین «ناپرهیزی ها» خبری نیست. بعضی بخشنامه های امنیتی به مسئولین رژیم در استانهای آذربایجان -که به هر دلیل به مطبوعات راه پیدا کرده اند- نشان می دهند که مقامات امنیتی رژیم در رابطه با آذربایجان می خواهند که «آب را از سرچشمه خشک بکنند.» با اینکه در کشور، انقلابی به نام انقلاب اسلامی -که ظاهراً می بایستی تمامی مظاهر رژیم شاهنشاهی را از بین ببرد- اتفاق افتاده است، ولی سیستم ترور و وحشتی که از سال 1310 شمسی در سرتاسر آذربایجان حکمفرما بوده – و از سال 1325 شمسی تشدید شده است- هنوز هم با شدت و ضعف ادامه دارد. جنبش دانشجوئی که در تهران صد ها حامی و پدر خوانده دارد، در آذربایجان یتیم می باشد. در سرکوب دانشجویان دانشگاه تهران در سال 1378 شمسی گزمه های رژیم بعد از تهران در هیچ دانشگاهی به اندازه ی دانشگاه تبریز مرتکب جنایت و قساوت نشدند. ولی همانهائی که سرکوب دانشجویان در تهران را به حق به یک مسئله ی بین المللی تبدیل کردند، نوبت دانشگاه تبریز که رسید، چون «آذربایجان منطقه ی ویژه ای است»، در باره ی آن سکوت کردند. آیا آقای ایرانی خبر دارند که بعد از شهریور بیست تا کودتای 28 مرداد (به غیر از یک سال برقراری حکومت ملی)، انجمن ها، سازمانها و احزابی که در تهران فعالیت آزادانه داشته و صاحب دفتر و دستک بودند، در آذربایجان قدغن بوده و طرفدارن آنها مورد پیگرد قرار می گرفتند؟ آیا از تعداد اعدامی ها، زندانی ها و تبعیدیان بعد از کودتای 28 مرداد در آذربایجان خبر دارید؟ همانطوریکه گفتم در زمان آن پدر و پسر ورود تعداد زیادی از فعالین مدنی آذربایجان به خاکهای آذربایجان ممنوع بود. فعال ملی- مدنی آذربایجانی زنده یاد محمد علی فرزانه که خود جزو این افراد «ممنوع الورود» به آذربایجان محسوب می شد، به نگارنده ی این سطور گفت که: " بازجوهایم به من می گفتند که فعالیت سیاسی و فرهنگی در تهران آری، در تبریز هرگز." شما از سیستم ترور و وحشتی که بعد از سرکوب جنبش طرفداران آقای شریعتمداری توسط همین اصلاح طلبان طرفدار جنبش سبز در آذربایجان حاکم شد، خبر دارید؟ آیا شما از سرکوبهای بعد از قیام اول خرداد 1385 تبریز خبری دارید؟ اصفهان و شیراز کی شاهد این همه تجاوز عریان رژیم و نیروهای امنیتی اش به تمامی زوایای زندگی مردم بوده اند؟

به عنوان شاهد زنده ای که در هر دو رژیم علیه استبداد جنگیده است، می گویم که آقای ایرانی یا از شرائط تبریز (آذربایجان) بی خبر است و یا با عرض معذرت خود را به تجاهل زده است.

ادامه دارد...

__________________________________________________________________________________________________________________________

* دوستانی که این نوشته را قبل از نشر خوانده اند، می دانند که این مطلب قبل از 22 بهمن نوشته شده است. به خاطر حساسیت به حق نسبت به این روز و برای جلوگیری از بعضی سو تفاهم ها و ادعاهائی از این دست « که پان ترکیست های وطنی با چماق نامرئی به تن جنبش سبز می کوبند»، نشر آن عمداً به عقب انداخته شد.